را پوشيده ، چايى خورده ، ديگر ممكن نشد بروم احوال معتمد الدوله و عيالش را كه ناخوش بود ، بپرسم . بعد باهم بيرون آمده ، آقا ميرزا محسن خان سنلويى را ديده باهم صحبتكنان و اظهار اينكه شيراز هم تجزيه شده و اوضاع بد است و يك نفر سابقا به من مىگفت كه كمرهاى نظامنامه و مرامنامه بلشويكها را دارد ترويج مىكند ، خيلى از اين صحبتها . بعد من رفتم به خانه حاج جلال لشكر و آقا ميرزا باقر خان و كاغذهاى آنها را كه از كمره آمده بود به آنها دادم . آقا ميرزا باقر خان گفت يكصد و چهل تومان از من رشوه مىخواهند كه ترياك مرا بدهند . حاج جلال لشكر گفت من هم در اين هفته يا آتيه با سردار جنگ مىروم به اصفهان . گفتم كه سفارش شما را به سردار كردم كه شما را داخل كار بكند و همچنين سالار محتشم را . بعد گفت صورتحساب شما هم از كمره با قبوض آمده . قرار گذاشتيم شب چهارشنبه ايشان و آقا ميرزا باقر خان و آقا مشهدى محمد رضا بيايند خانه ، مهمان [ باشند ] و حساب هم آنجا بنمائيم .
تنقيد بانزاكت از وثوق الدوله در شبنامه
بعد بيرون آمده از راه شمس العماره ، مدير الصنايع را ديده ، يك شبنامه خيلى عالى ، تنقيد بانزاكت از وثوق الدوله به من داد كه خوانده به او رد نمايم . برادرزاده سردار مقتدر با جمعى رسيدند كه سردار صبح آمد بهطرف منزل شما . گفتم من نبودم ، اما فردا صبح اگر توانستم شرفياب مىشوم . بعد به خانه آمده لباسهايم را عوض . سردار مقتدرآمده بود . كارتى نوشته بود كه آمدم شما نبوديد اما فردا صبح اگر بمانيد باز خواهم آمد . بعد بيرون آمده پياده از گلبندك با آقا ميرزا عباسقلى خان و اكبر آقا قدرى صحبت .
شاه مانع اصلاحات
اكبر آقا گفت برحسب اظهار اقتدار الدوله عريضه نوشتم و رفتم دادم به نصرت الدوله ؛ ابدا به من اعتنايى نكرد . فهميدم به واسطه اينكه من با شما دوست هستم . ديروز ابو الحسن خان مرا برداشت برد منزل نجات . نجات در بين صحبتها مىگفت شاه مانع اصلاحات مملكتى است بايد پدرش را درآورد ، در خصوص قوام السلطنه كه يك تودهنى خوبى خورد . اين چه شاهى است تا از