نوشته سالار الدوله استنساخ مىكرد و پنجاه تومان سالار الدوله به او مىداد و بيچاره به طمع اين پولها به كشتن رفت ، نتيجه نبرد و عضد السلطان گفت يك روز با سالار الدوله به كتككارى مشغول شديم .
عضد السلطان و نااميد شدن از كاركردن با من
بالاخره عضد السلطان گفت ، حالا كه با شما نمىتوان كار كرد بايد با ديگران كار بكنم ، چون من عهد كردم كه در كابينه اين رييس الوزراء اگر به من كار بدهد قبول نكنم و مشغول مىشوم يا او را به زمين مىزنم يا آنكه مرا تبعيد مىكند ، بعد بلند شده با مصدق رفتند .
جهت سختگيرى به محبوسين قزوين
من هم با ارفع الملك بيرون آمده ، حكايت كرده كه هادى ، آدم ما رفت به قزوين چند روزى نزد محبوسين خدمت معاون السلطنه بود . بعد تمام محبوسين هر كدام كاغذهاى مخصوص نوشته به هادى دادند . هادى هم ميان رختهايش دوخته و يك روز بعد ، از قزوين با گارى پست حركت كرده ، در شاهآباد كرج يا كرج مىآيند و بليطهاى مسافرين را با اسامى آنها مىگيرند و مىپرسند . بعد اسم هادى را كه ملتفت مىشوند او را برمىدارند و مىبرند و گارى را مىفرستند رو به شهر . بعد او را تفتيش كرده كاغذها را از ميان رختهاى او بيرون مىآورند و رئيس ژاندارمه آنجا كاغذها را مىخواند و هادى مىگفت بعد از خواندن ، پارهپاره كرده ميان بخارى مىريزد و مىسوزاند . بعد مرا با يك ژاندارمه ارجاع به قزوين مىدهد مرا مىبرند نظميه قزوين ، دو سه روزى محبوس بود . بعد يك نفر از اقوام من كه در قزوين از اجزاى قونسول انگليس بود توسط مرا مىكند و مرا ملتزم مىشود كه بيايم طهران . بعد از وقوع اين كار به محبوسين قزوين سخت مىگيرند و نمىگذارند با كسى ملاقات نمايند .
بعد ارفع به منزلشان ، من هم به خانه آمده ، شام نان سنگك يك دانه احمد خريده بود با چلو و مسماى فسنجان كدو خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه بيستم ربيع الاول . - صبح بعد از چايى آقاى شيبانى آمده ، قدرى صحبت و اظهار تنفر از رفقاى وثوق الدوله كه روح آنها مخالف است و يك