بلند شده به خانه آمدم . شام آبگوشت و قليه كدو خورده خوابيديم .
شرحى از حوزه منتصر الدوله
چهارشنبه هفتم ع 1 . - صبح بعد از چايى عين الممالك آمد . بعد چهار پنج نفر متفرقه . آنها رفتند . من هم به تحرير وقايع اين يك هفته كه اكثرش از نظرم رفته بود . قدرى هم در باغچه كلم چيدم . بعد ناهار آبگوشت خورده . بعد چايى و اشتغال به امور خانه ، مىخواستم عصر بروم بيرون ، آقاى طباطبايى همدانى آمد و شرحها از حوزه منتصر الدوله بيان نمود ؛ منجمله چهار نفر از اينها : شيبانى سعد الملك . . . « 1 » پيش از طرف جمعيت حوزه خودشان با چهار نفر از جمعيت خانه سردار معظم خراسانى كه دوازده نفر منفور با جمعيتى ديگر آنجا هستند ، معاهده بستند و پريشب براى اينكه چند نفر از طرف جمعيت برود نزد وثوق الدوله و اظهار تنفر از مشاور الممالك كه نمايندهء صلح شده و اظهار عدم اطمينان بنمايند ، وثوق السلطان و شيبانى و من و منتصر السلطان را انتخاب كردند . من عوض خودم سعد الملك را قرار دادم و نيز دو هزار تومان وعده پول وثوق الدوله و نصرت الدوله به جمعيت حوزه منتصر الدوله جديدا اعتبار داده بود و گويا ناظم التجار كرمانى كه مطالب و اخبار و عمليات خودشان را به توسط حاج موقر السلطنه براى نصرت الدوله و وثوق الدوله مىرساند و بالعكس . نمىدانم چه شده بود كه از منافع مانده بود . يك شب در دو هفته پيش معدل الممالك مىرود نزد صارم بهتوسط يك نفر از محارم صارم الدوله و عنوان مىكند كه مرا مىشناسيد كه آدم پابرجا و استوار و به هرچه تعقيب نمايم دستكش نيستم . صارم گفته بود مىشناسم . بعد گفته بود ما جماعت دمكرات ، رأى و عقيدهمان قرار گرفته كه شما را رييس الوزراء بنماييم و تا آخرين قواى خود را مصرف اين كار مىكنيم و بايد وثوق الدوله را از كار بيندازيم ، چه بخواهى چه نخواهى اين كار را مىكنيم . صارم گفته بود به چه دليل او را مىاندازيد ؟ و چه شده مرا مىخواهيد ؟ گفت آخوند گفته . گفت آخوند چه حكايت است ؟ بعد حكايت آخوندى را بيان مىكند . بعد صارم الدوله مىگويد
هامش
( 1 ) . يك جمله ناخوانا .