خانههاشان رفته ، منزل آقاى صمصام را با مشير الدوله و مخبر السلطنه از اين حيث تجمع خالى نمايند و به اين اسم نمانند . از وكلا غير از آقاى مستوفى و آقاى تنكابنى و از نمايندههاى فرحآباد غير از آقاى عين الممالك و بنده و از خارجىها غير از مرآت الممالك نبودند . مذاكرات ملاقات با وثوق الدوله را تنكابنى حكايت [ كرد ] و قرار شد به ملايمت مردم را از خانهها متفرق نمائيم . بعد بلند شده يك بعد از ظهر به خانه آمده ناهار نان و پنير و قليه كدوحلوايى خورده .
هواپرستى و انتفاع شخصى
بعد از چايى بيرون آمده به منزل شيخ العراقينزاده رفته ، آقا ميرزا هاشم و شيخ العراقين را ديده خيلى مذمت كردند كه ما تهيه و پولها و جمعيت و چادر درست كرده بوديم ، شما چرا از فرحآباد آمديد . من خواستم روح حقيقت را به آنها بفهمانم . ديدم غير از هواپرستى و انتفاع شخصى هيچ درنظر ندارند و مىخواهند يا ما را سنگ روى يخ ، يا مفسده به اسم ما براى منافع خودشان بلند كنند . من هم تصديق آنها و بىاعتمادى به رفقا و تشتت خودمان بيان نمودم و نخواستم آنها را چون بىشرم و فحاش هستند ، خاصه شيخ العراقين برنجانم .
پنج تومان هم كه شب رفتن به فرحآباد از پسر شيخ العراقين قرض كرده بودم به او دادم ، خواست پس نگيرد ، بدم آمد و قبول نكردم .
بعد بلند شده واگون سوار شده آقا شيخ ابو طالب هم رسيد . من به خانه صمصام ، و او رفت به درس كه بعد بيايد . صمصام به خانه مستوفى رفته بود . تا نيم از شب آنجا مانده ، جمعيت هم حاضر . بنده و آقا شيخ ابو طالب آنها را با بيانات اقناعكن متفرق نموديم . پسر معدل قدرى براى پدرش پافشارى و اظهار عدم اطمينان به وعدهء شاه نمود . گفتم كه بيش از اين براى خودتان خوب نيست و موفق به مقصد نخواهيد شد . بعد بيرون آمده به خانه مستشار الملك رفته ببينم از اشرار دمكراتها چه خبرى دارد . چون دو نفر آخوند خارج [ از جمع خودى ، آنجا ] بودند ، صحبتى نكرده ، بعد از قهوه بلند شده به خانه معتمد الدوله رفتم . اندرون ، بالاى سر ناخوشش ايران السلطنه ، قدس السلطنه هم آنجا بود .
خيلى دلم سوخت كه ناخوش بود . معتمد الدوله هم اظهار اينكه شنيدم شما را گرفتهاند و خلقم تنگ بود . تا آنكه معلوم شد فرحآباد رفته بوديد . بعد از ساعتى