بعد از اين كارها اثر ندارد و مملكت هرجومرج مىشود و من استعفا مىكنم . شاه فرموده بود نبايد استعفا نمايى و بايد اين كارها را بنمايى . وثوق الدوله بلند شده عرض كرده بود استعفا مىدهم ، و نصرت الدوله هم عرض كرده بود اگر برويم از آقايان ترضيه بخواهيم ، رشته امور در ساير جاها هم پاره مىشود و آقايان از اين مقوله اخبار متواترا با احترامات از طرف درباريان براى ما لا ينقطع مىرسيد و يقين كرديم كه از شهر استعفاى آقا مىرسد .
منتظر سقوط كابينه
بعد از ناهار خوردن با وزير دربار و اجزاى سلطنتى كه از شهر آمده بودند ، بلند شده . . . « 1 » امروز فقط ملاقات و احوالپرسى ، اما مذاكراتى نبود و منتظر سقوط كابينه ، كه درباريان هم احتمال قوى مىدادند بوديم . دو ساعت و نيم بعد از ظهر ، بىخبر سفير انگليس به حضور شاه آمد و بعد از ساعتى بيرون آمده به شهر رفت . بعد شهاب الدوله از طرف شاه آمد ابلاغات همايونى را علنا به ماها اظهار كه قول شاهانه به شما مرحمت فرمودهاند كه تبعيدشدگان خطرى به آنها نرسد و عماقريب مراجعت نمايند و ابدا در شهر متعرض احدى نشوند و ميل شاه بر اين است كه خطابى هم به شماها نوشته و شما را اميدوار به مراحم خودش بنمايد . و محرمانه گفت چون تكيهگاه وثوق الدوله به لندن است شاه در محذور است و جلب قلب شاه براى شماها بهتر از همهچيز است .
بالاخره تا ساعت دو از شب مشغول رفتن و آمدن حضور شاه و نزد ما بود .
بالاخره صلاح در اين دانسته كه قبول نمائيم و شاه را خرسند و از خودمان راضى نمائيم . شاه ما را و همه ، لندن اشرار وثوق الدوله را . بعد هم گفتيم دستخط شاه را هم تخفيف مىدهيم و به همان قول شاهانه قناعت . و ماها هم قول رعيتانه مىدهيم كه برويم شهر و مردم را اقناع نمائيم و خواستيم همان ساعت دو از شب پياده بيائيم شهر . وزير دربار فرمودند يك درشكه حاضر است و مابقى اسب تهيه شود . چون بنده مايل به پياده آمدن بودم و آقا شيخ عبد العلى هم قدرى ناخوش و درشكه شهاب الدوله جاى دو نفر بيشتر نمىشد ، بنده گفتم
هامش
( 1 ) . يك جمله ناخوانا .