بود كه شاه از او متغير بود و او هم مهموما برگشته . امروز تا عصر هم به ترتيب روز گذشته با احترامات [ با ما رفتار شد ] تا آنكه عصر سه درشكه آمد ؛ يكى حاجى ميرزا حسين كه به شهر قبل از ظهر رفته بود كه خبرهاى ما را بدهد و شيخ حسين گيوه فروش را كه پنهان شده بود آورد . يكى كالسكه پسرهاى نير السلطان ، يك ديگر هم چهار نفر از محترمين نوهء شيخ فضل الله و سيد دكتر رفيق نقيبزاده و دو نفر ديگر . ما به جهت اينكه مبادا سرّ عارضين واشود و شاه ميلش بر اين بود كه آنجا مركز نشود و كالسكه و درشكه آنها هم به شهر برگشته بود ، از آنها خواهش كرديم كه مراجعت به شهر نمايند . آنها هم يك و نيم از شب رفته اجماعا پياده با ترشح باران مراجعت به شهر و از اين قضيه وزير دربار مسرور ، به شاه هم تفصيل را عرض كردند . شاه خيلى تمجيد از اين كار ما فرموده بودند .
فقط شيخ حسين گيوه فروش را براى اينكه در شهر خطر نداشته باشد ، نگاه داشتيم . شام مفصل ، و خوابمان مثل ديشب ، و خوابيديم . شب هم باران مىآمد .
حريق ماليه
يك ساعت به صبح آقا شيخ ابو طالب به جهت ادرار بيرون آمده بود ، ديد در شهر آتش بلندى نمايان .
مشاجره شاه با وثوق الدوله
شنبه سيم ع 1 . - صبح شنبه از خواب بيدار و به وضع ديروز چايى و ناهار ، قليان به وضع عالى آورده ، كمكم سروكله وزراء پيدا شده به حضور رفتند . ما هم در اطاق مخصوص با كرسى نشسته صحبت مىكرديم تا آنكه گفتند وثوق الدوله با حالت بدى مراجعت و به شهر رفته ، ذوائب او : نصير الدوله ، دبير الملك ، مشار الملك و ساير وزراء هم به شهر رفته و لا ينقطع خبر مىرسيد كه شاه خيلى متغير به وثوق الدوله كه محض چند نفر اراذل دور خودت ، شهر و مملكت را مىشورانى و با من دشمن مىكنى . تمام مردم كه دولت من هستند به اين ترتيب همه را مأيوس مىكنى . حكما بايد تبعيدشدگان را بخواهى و الان برويد از اين آقايان ترضيه و شهر هم از وحشتزدگان استمالت نمايى .
عرض كرده بود مىكنم ، اما ديگر نمىتوانم زمامدارى بنمايم و حكم ماها