جريده ايران و فحش به ما
جريده ايران امروز را آوردند ، در تحت عنوان حريق ، سرمقاله ، هرقدر فحش و افترا بود به ماها داده بود كه اينها بلشويك هستند ، مجامع تكهتكه درست مىكنند ، به فرحآباد رفته تأمين مىخواهند ، ماليه را آتش مىزنند ، پياده ، گيوه به پا نزد شاه مىروند . بنده هم فورا يك نسخه با يك عريضه به شاه به توسط وزير دربار فرستاده كه با مأموريت ما به جهت اسكات مردم ستمديده افترآت شنيده .
چهقدر سخت است كه ما بتوانيم مأموريت خود را انجام دهيم و فرستادم .
اصرار دهخدا به من براى پذيرش رهبرى مبارزه
بعد ناهار مفصلى كه در اين چند شبانهروز در منزل صمصام بود چيده ، ماها رفتيم سرناهار . بعد از ناهار دهخدا را ديده ، گفتم يك وضع هرجومرج و بىتكليفى و خودسرى و همه مىخواهند از همه امور مطلع شوند و شايد جاسوس باشند ، مثل محمودزاده كه امروز مىگفت من از فرقه اتفاق ترقى هستم و بايد از همهچيز مسبوق باشم و الا داخل نمىشوم و غيره . اين وضع نمىشود ، بايد فكرى بكنيد و من چون اتفاقا در اين صدمه مسجد شركت داشتم تا حالا وارد و با يك آبرومندى تابهحال گذراندم . دهخدا اصرار كرد كه شما خودتان مركز بشويد و هركس را انتخاب مىخواهيد بكنيد . گفتم من ابدا اهل اين كار نيستم و از عهده برنمىآيم .
پيشنهاد من براى تعيين مركزيت
بعد بالاخره قرار شد كه آقا ميرزا طاهر و حكيم الملك و مصدق السلطنه و مستشار الدوله و ممتاز الدوله را واداريم باهم تبادل افكار و اينكه كمك نمايند جمعيت به ملايمت متفرق و رشته را معنا در دست داشته باشند كه اگر وثوق الدوله به امر و ارادهء شاه رفتار نكرد و بهعكس باز رفتار كرد ، بتوانيم از روى اساس بامتانت و بدون بلوا و نمايش تجديد مطلع بكنيم . دهخدا هم تصويب نموده ، آمديم به اطاق ديگر ، جمعى آنجا بودند ؛ منجمله صمصام و محمودزاده و غيره . همه را بيرون نمودم و گفتم كار داريم . بعد تنكابنى و حكيم الملك و مصدق و بنده و دهخدا و شيخ ابو طالب آنجا بوديم . من اظهار نمودم كه اين