چون قضيه ناگهانى بود تمام بىمقدمه كه چه بايد كرد . چون مىدانستيم وثوق الدوله تمام جديتش بر اين است كه شهر را بلوا و به مقصد خود نايل شود ، عقيده متفرقه كه عموم بروند نظميه يا مجلس يا در حياط گلستان يا فرحآباد يا خانه وكلا كه آنها را واسطه قرار دهند كه عرايض عموم به شاه برسد و هرجومرج فراهم نشود . بنده هم عدهاى از رفقا را خبر كه عصر بروند مجلس روضه حاج سيد محمد صراف كه آنجا همديگر را ببينيم . عصر رفتم ، هيچيك از رفقا نيامده بودند . آقاى خلخالى و پرويز را ديدم . گفتند ما منزل صمصام نمىآييم .
اجتماع در خانه بزرگان
بعد آقا شيخ عبد العلى را ديده باهم رفتيم منزل صمصام . ديديم جمعى آنجا مانده و جمعى به خانه مشير الدوله و به خانه مخبر السلطنه و مؤتمن الملك رفته كه چون شماها وكلا ما هستيد ما نمىرويم تا شماها عرايض ما را با شاه و وزراء تصفيه نماييد . مشير الدوله گفته بود ما وكلاى بالقوه هستيم و رسميت نداريم . مخبر السلطنه كاغذى به وثوق الدوله نوشته بود و جواب غير مساعدى آمده بود . بعد به جمعيت گفته بود كه من شماها را پذيرايى مىكنم اما نان و لحافهاى خود را بياوريد . مشير الدوله . . . « 1 » نمايد ، قبول نكرده بودند ، او هم راه تلفن را به آنها بسته بود و هركس براى خبر بيرون مىآمد درب در سپرده بود كه ديگر راهش ندهند .
عصبانيت شديد صمصام
صمصام هم به وثوق الدوله نوشته بود كه مردم دمكراتها ريختهاند و به اين عمل ناگهانى خارج از همه قوانين تو اعتراض و وحشت و هيجان دارند ، چه جواب مىدهى ؟ جواب داده بود كه خود شما حكم مرا داريد و رييس الوزراء هستيد . مردم كه حرفشنوايى از شما ندارند بفرستيد به نظميه و حكم نماييد آژانها بيايند و آنها را متفرق نمايند . صمصام خيلى متغير شده بود كه من ايلم « 2 »
هامش
( 1 ) . يك جمله ناخوانا .
( 2 ) . ايلياتى و عشاير هستم .