ملاقات محبوسين نمىشود ، فردا . گفتم پول آنها را آوردهام . قبول نشد . بعد به خانهء اكبر آقا رفته ، عيادت برادر و كسانش كه تازه وارد شدهاند ؛ بيچارهها همه ناخوش .
منبر رفتن من و نديدن استقبال مستمعين
نان و انجير و گز ، همهء آنها اعلا ، و چايى خورده ، بعد بيرون آمده به مسجد آمده ، تا نزديك نيم از شب مهملات روضهخوانها را مىشنيدم . بعد استخاره نموده ، مساعدت منبر را كه بروم نموده ، به منبر رفتم . قدرى صحبت از ريشهء پيش . آثار خوبى از مستمعين اطراف منبر نديدم . يكى گفت مطلبت را بگو .
ديگرى گفت پلو هم مىدهى ؟ زنى گفت مسماى بادمجان است . ترسيدم از طرف من طرفدار پيدا شود ؛ طرف مضمونگو هم برحسب تحريك تعقيب نمايد . قدرى تأمل و تألم روى منبر گذرانده ، از دور روضهخوانها را دعوت [ كردم ] كه بيائيد بخوانيد و پايين آمده . بعد روضهخوانها خوانده ، ساعت سه و نيم از شب بيرون آمده . حاج ناظم در منزل خودش صبح پنجشنبه را و همچنين آقا شيخ حسين منزل نقيبزاده [ دعوت كردند ] ، در صورتى كه خانه بينش دعوت داشتم . حاج ميرزا احمد خراسانى هم فرستاد كه فردا صبح به خانهء شما مىآيم ؛ عصر را تقاضا نمودم ، قبول فرمودند . بعد با آقا شيخ حسن خان و برادرش و رضا قلى خان رو به خانه آمديم . آنها رفتند . من به خانه آمده ، شوهر خاله و خاله هم چون مىخواستند به خراسان بروند آمده بودند آنجا نقل مكان . شام چلو ماش و كلم و گوشت و قيصى با آبگوشت ، من و احمد و شوهر خاله خورده ، بتول و ننه اسماعيل و خالهاش با معصومه ، آنها هم علىحده . بعد قدرى تحرير و خوابيدم .
[ امور روزانه ]
چهارشنبه 22 صفر . - صبح چايى خورده به شوهر و خاله اسماعيل كه مىخواستند بعد از ظهر به خراسان بروند خداحافظى كرده ، ننه اسماعيل پول گرفت كه با آنها برود مشايعت . بعد بيرون آمده ، درب دكان ميرزا عباسقلى خان ، اظهار كرد كه شنيدم ديشب بالاى منبر رفته بوديد و بعضى گفته بودند كه بيائيد پايين و بد شده . تفصيل را گفتم و انكار بدى او را نمودم كه اگر بد بود به حسن مجتبى ( ع ) هم بايد شماتت كرد . او هم تصديق نمود .
بعد به خانهء ميرزا سيد مصطفى خان رفته ، خودش ، گيوه فروش ، بينش ، خليل آقا ، پرويز ، خلخالى ، تنكابنى ، مجلهء اسلامى و بنده ، نه نفرى مذاكرهء شروع