آمده به نظميه رفتم . كاغذ محاسبات را كه تصويبنامهء هيئت وزراء براى شهريهء عيالات ارداقى و عماد و تقاضاى معرفى يك نفر از طرف آنها به آن اداره شده بود به ارداقى و عماد نشان دادم . به بنده گفتند ما كسى نداريم ، شما اين زحمت را قبول فرمائيد . من هم قبول نمودم . به قدر ساعتى با آقايان صحبت و براى تفريح خاطرشان قدرى راست و دروغ اخبار منتشره بىمدرك مركز را به آنها گفتم . اما ارداقى واقعا ناخوش و به سكوت اصرار مىنمود . بعد بيرون آمده از راه دربار ، بين خيابان ، بهمن را ديده ، اظهار محبت و ارادت از نطق ديشب من كه عقيدهء شما را نمىدانستم بيان نمود . اما تمام براى صيد من اين حرفها را مىزنند كه از اسرار من مطلع و خصم را مطلع نمايند ، غافل از اينكه اسرار من هرچه هست اظهار من است .
بعد بازار آمده احوال آنتيكهچى را پرسيدم . گفتند چند روز قبل دختر بزرگى داشته به مرض فوت شده ، همان دخترى كه علاقمند به او بوده است . خيلى دلم سوخت . بعد آقا ميرزا حاج آقا را ديده ، گفت ديشب يكشنبه يخه مرا گرفته بودند كه بروم منزل مقوم ، حوزه . من جواب دادم و آقايان خيلى به هروله افتاده براى تشكيلات . بعد آقا ميرزا عباسقلى خان را رفته در دكانش ديدم . قدرى صحبت هم كه باز گرفتار شدهام نمودم كه باز مىخواهند به جبر مرا شكار تشكيلات وثوق الدوله نمايند . يك چايى خورده بلند شده ، كمر عبايم شكافته شده بود ، دادم به ميرزا على آقاى خياط دوخت .
صدمات از فوت رفقا
بعد بازار آمده از احوال آقا ميرزا محمد على خان جاويد صراف پرسيده ، گفتند فوت شده و در ده چند روز پيش مبتلا و بدرود گفته . هرروز واقعا صدماتى از فوت رفقا به من مىرسد ، تا كى هم به رفقا از فوت من تلافى شود . بعد حجره آقا ميرزا سيد باقر صراف رفته كه از احو الات خانواده مرحوم جاويد بپرسم ، بسته بود . آقا ميرزا صدر الدين و آقا يحيى را ديده كه در آنجا كار داشتند . تا مقارن غروب صحبت و خداحافظى . به دكان آژان عطار خودمان رفته آقا محمد چايى فروش هم آنجا بود . صحبت هيجان تشكيلات تشكيليون را نمودند و تعجب از فضاحت آنها داشتند . بعد از راه حلبىسازها مغازهء خلخالى آمده ديدم ميرزا سيد مصطفى خان و برادر عميد السلطنه و پرويز هم با او هستند .