تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
ده روز است فوت شده . يك طلبى كه بابت ملك واسوران « 1 » از غلامعلى خان و مصطفى قلى خان داشتم محكمه عدليه گلپايگان به حكم غيابى پانصد تومان اجرت المثل را حكم داده كه بگيرم و موقع استيناف آن‌ها هم گذشته . از من مدد خواست . گفتم سفارش شما را به ركن الممالك مىكنم .

مستحفظين دم دروازه

بعد از اغتشاش راه به مناسبت ذكر نمود كه يك هندوانه در بين راه از قرار يك من دو هزار خريدم كه بخورم ، كم‌كم به تعويق افتاد تا اينكه گفتم مىروم نزد اطفال و عيالم دست خالى نباشم . رسيدم به دروازه حضرت عبد العظيم . ژاندارمه آمد توى خورجين مرا گردش نمايد گفتم چيزى نيست ، ترياكى هم ندارم . يك لنگه مال رفيقم اسباب نجارى است و يك‌تاى ديگر خورجين هم يك بقچه رخت خودم هست با يك دانه هندوانه . بعد به تغيّر الاغ مرا بردند كنار و گردش كردند ، بعد رهايم نمودند . قدرى كه رفتم ديدم آن شخص نجار رفيقم كه باهم الاغ را كرايه كرده بوديم گفت هندوانه نيست . بعد برگشتم هرچه كردم نتوانستم هندوانه را بگيرم . اوقات‌تلخى كه كردم مرا خواستند حبس نمايند كه شرف نوكرهاى دولت را برده‌اى و بايد حبس و مجازات شوى و چند فحش هم دادند . اى خدا چه حالى بدبخت مردم دارند ؛ يك نفر آدم شش ماه دور از خانه و اولاد در بيابان‌ها جان مىكند كه معاش خود را گير بياورد ، بعد از آمدن چه شوق به ملاقات عيالاتش و چقدر خجل از دست‌خالى بودنش ، يك هندوانه به زحمت مىخرد كه خودش به واسطه تب توى راه و حركت در آفتاب بخورد ، از گلويش پايين نمىرود و با حال تب آن را به شوق اينكه به اطفالش بخوراند ، آن را هم دم دروازه ، مستحفظين حقوق عامه به اين قسم از او مىگيرند . بعد از ساعتى ايشان رفته ، من هم دو به ظهر مانده بلند شده به خانهء آقا ميرزا على اكبر آنتيكه‌چى به ترحيم صبيه‌اش كه عقد شده و عروسى نكرده بود و هفتهء گذشته از اين تب عمومى فوت كرده بود رفتم . قدرى صحبت و تسليت و چايى خورده ، يك به ظهر منزل حاج صادق بانكى رفته ، او هم بيچاره پاهايش درد و
هامش
( 1 ) . واسوران نام يكى از صحراهاى روستاهاى فرفهان در 2 كيلومترى شمال خمين است .