كليتا قدغن است بايد به آسياب دودى با اجازه ببريد . گفتم اى واى خدايا ! اين ديگر چه گرفتارى بود . حالا ديگر چقدر زحمت و مايه بگذارم تا به آسياب پشت خانه مخبر الدوله دودى ببرم ، مىترسم آن زحمات را كه متحمل شوم اجازه پختن نان را هم در دكاكين كنترل كنند و سهميه مرا به دروازه دولاب حواله دهند و خمير نمودن را هم كنترل نمايند . خدايا واقعا چه خاكى بهسر بريزيم ؟ !
بعد سه هزار انعام با دو چايى پشتسرهم كه براى او دادم دم كردند داده ، گفتم شب بمان همينجا به كاروانسرا نرو ، شامت مىدهم ، حالا يك ساعت ، سه ربع از شب گذشته . گفت حالا بايد بروم شاهزاده عبد العظيم و عمادآور . بيچاره سوار شد . بعد آمدم توى خانه ديدم بتول هنوز توى تب و افتاده . پرسيدم ناهار چه خورد ؟ گفتند به زور به قدر يك استكان لعاب شوربا خورده ، ميل به هيچ چيز نداشته و ندارد . باز خيلى شكر كردم كه بود منتها اشتها نداشته ، چون زن آقا سيد جليل هم بيچاره مشغول پرستارى ننه اسماعيل بود ، گفتم شب چلو با مسماى كدو بپزند و مرضا به نيت ترچلو بخورند . ننه اسماعيل حالش خوب شده بود ، يعنى تبش قطع شده بود . شام آوردند ، به زور بتول را بلند كردم يك لقمه خورد ديگر ابا نمود . بعد از شام و قدرى تحرير خسته و متفكر خوابيدم .
اوج دموكراسى و مساوات
در توى لحاف خيال مىكردم كه خوب اين نود و چهار من گندم كه پاك نماييم با اين خاك زياد اقلا چهارده من خاك و كرچل و نفله و دانه مرغ دارد ، مىماند هشتاد من ؛ چهار من گندم و سى و چهار آرد كه از عين الممالك از آذوقه خانهاش در يكى دو ماه قبل براى سختى نان كه به صدمه افتاده بودم قرض داده بود بايد از اين گندم و آرد بدهم . يكى دو من هم كمى بار آسياب و قپان به آنها [ مىخورد ] و از آنها كم درمىآيد . الباقى از اين يك خروار گندم كه در جواز براى خانه من نوشتهاند چهل من آرد ، الباقى يك خروار و هفتاد من گندم ديگر كه آن هم بعد از پاك [ كردن ] و ورود و آسياب بيش از يك خروار و پنجاه من نخواهد شد . آن وقت خانواده من تا نه ده ماه ديگر با يك خروار و نود من آرد زندگى كنيم . آن وقت از قرار شبانه روز دو سير نيم نان بيشتر قسمت نداريم . اما آنوقت خيلى متشخص شدهايم ؛ مثل وثوق الدوله و بزرگان و اصحاب و خواص امت او