چون بنده چندين نفر از اجزاى جزء دوست قديمى داشتم ، به مساعدت آنها از عقبه بزرگ به زودى و سرعت گذشتم و بيرون آمدم . مكارى هم دوبار را بار كرده آمديم . نزديك درب خروج كه كنترل يا اسم ديگرى شايد دارد و من از شدت شوق و شعف كه از عقبات قبل ، غيرمستقيم به سرعت جستم يا از شدت خشم و غضب كه خدايا اين چه اوضاعى است كه از شدت نفهمى و بىعملى ، اين همه ذلت و صدمه را به سر مردم بيرون مىآورند و طاقت و تحمل هم بيش از اين نمىشود . اى خداوندا من به آن خدايى كه اين متقلبين و اين عامه احمق معتقد هستند من به آن خدا معتقد نيستم . من به تو كه منزه و مبرايى از اين معايب و نواقص معتقدم .
كنتزل نهايى
اسم اين عقبه آخر را نفهميدم كه كنترل است يا خير ديگر . ديدم قزاقهاى زياد با صاحبمنصب و دفتر و قپان و جلوگيرى مالهاى زيادى از شتر و الاغ و حمال با بار و بىبار ، بعضى را بىقپان و بعضى را معطل قپان ، مثل بعضى اوقات كه بازار ثقل مىكند شده . به آنجا كه رسيديم قزاقها گفتند وايسيد برويد آنطرف .
چيست ؟ كيست ؟ مال كيست ؟ بنده منتظر بودم كه موقع رسيدگى به بار من بشود . و قپان بزنند و مطابق نمايند . اما گفتم خداوندا اگر اين بارهاى من توى اين شلوغى ، چون جوالها سرش باز و دو سه جاى جوال هم سوراخ بود كه من با چپاندن كهنه و كاغذپاره گرفته بودم و ريسمان دو جوال هم خيلى احتمال پاره شدن را داشت و دو قاطر مفلوك ضعيف زخمى با پالانهاى كجومعوج مىترسيدم در اين ازدحام درب در و مال توى مال ، بارها بيفتد يا جوالها پاره شود ، يا قاطرها بخورند زمين و ديگر نتوانند بلند شوند ، اتفاقا آن چند نفر اجزاى پاكار پست توى انبار كه با من آشنا بودند آمدند به قزاقها و روساى درب در گفتند بگذاريد بروند و بارنامه و اجازه و بعضى كارهاى متعلقه به صحت ادارى آنجا را صورت داده و بدون قپان ، ما را از آن عقبه پرزحمت هم گذراندند و بيرون ما را آوردند . ديگر راحت شديم .
بعد من فكر كردم كه چهطور شد قپان نزدند . مبادا اين تقصيرى بشود ، اگرچه اين دوبار ، يك خروار مسلما بيشتر نيست كه ما دزدى كرده باشيم . بعد گفتم