بگويند . از يكطرف به اين دمكراتها كه خودش ايام وظيفه مردم كرده ، اجازه هرقسم عمليات مىدهد و الا عمل نان امسال محتاج به هيچچيز نبود ، با اين وفور جنس و ارزاق .
تعيين نرخ براى هندوانه و ناياب شدن آن
جمعه 27 ذيحجه . - صبح بعد از خواب و چايى ، سروقت بتول رفته بيدارش نمودم ، گفت بهترم . و تبش كمتر بود . گل بنفشه دادم ، دمكرده خورده و افتاده بود .
من هم به تحرير و فكر . ننه اسماعيل هم بعد از چايى به فكر شير افتاده ، چون تفننى بود و شير هم به واسطه ناخوشىها تصنعى و قيمت گزاف و به دست نمىآمد . به احمد گفتم هندوانه بخرد . هندوانه هم چون دولت براى گرفتارى مرضا امر كرده بود شش - هفت عباسى بيشتر نفروشند ، آن هم سرّى شده بود ؛ مثل محكمه وثوق الدوله در باب قتل آزاديخواهان . ننه اسماعيل هم با زن آقا سيد جليل مشغول جارو كردن اطاق و انبار و قراولخانه ، اما اينكه فكر نمايد اين هشتاد نود من گندم كه توى حياط ريخته فقط اگر دو سه روز با غربيل خاكهاى او را بگيرند خيلى به سهولت مىشود ، چون دانه علف و تلخه ندارد ، فقط خاك ، آن هم با غربيل آسان است ، به او اعتنا ندارند ، اما فقط بزك اطاق را كه جارو باشد و سماور پاك كردن . توى انبار رفتم ديدم ديگ نان درش باز ، چند تيكه نان اطرافش افتاده ، آنها را از روى زمين جمع نموده فهميدم كه در ديگ را براى اينكه نانها سيم برمىداشت و چند مرتبه من اظهار كرده بودم حال باد داده كه ديگر ديگ به نانها سيم نگذارد بزند ؛ اين هم مواظبت آنها به خانه .
بعد فكر زياد براى بتول نمودم . ديدم ننه اسماعيل مىگويد گوشت بگيريد كه براى اسماعيل چيزى مىخواهم درست نمايم ، رفتم گرفتم آوردم . احمد هم رفت سيبزمينى و پياز گرفت كه طاسكباب سيبزمينى براى اسماعيل درست نمايد . ديدم بتول هم به شوربا و آبگوشت ميل ندارد . استخاره نمودم ، انار خوب آمد . بتول انار ناهار خورد . من و احمد و ننه اسماعيل و زن آقا سيد جليل ناهار آبگوشت به و گوجهفرنگى و قدرى چلو و مسماى كدو از شب مانده خورديم و ننه اسماعيل مشغول پختن خوراك اسماعيل شد . زن آقا سيد جليل هم بعد از ناهار رفت . من هم مشغول فكر و تحرير . كسالت همه ما را گرفت . قدرى