كابينهء ارزاق
بعد بيرون آمده در پستخانه توپخانه كاغذهاى پست خود را داده سوار واگون و بهطرف انبار رهسپار شدم . يك و نيم به غروب آنجا رسيدم ديدم اوضاع انبار قدرى از حيث جمعيت و بار كمتر بود . چند نفر از اجزاى انبار با بنده آشنا در آمده كمك و مساعدتى در پيدا كردن گندم بنده نمودند تا آنكه پيدا شد . ديدم مكارى هم مىخواست بار را گذاشته مالهاى خود را بردارد و به ده خود ببرد . آن وقت بنده جواز خود را بردم ديدم يك نفر سيد نانوايى رفيق واعظزاده كه به بنده او هم مساعدت در پيدا كردن مكارى و گندم بنده داشت گفت سفارش مرا به رييس كابينه اينجا بنماييد . گفتم كيست ؟ گفت آقا ميرزا عيسى خان است . گفتم براى چه ؟ گفت براى اينكه تقسيمى گندم مرا بدون اذيت و معطلى بدهند .
چون واعظزاده از اينجا رفته درست رفتار به من نمىكنند . نزد خودم فكر كردم موش به سوراخ نمىرفت جارو هم به خود بست . حال خود من معلوم نيست تا كه شفاعت اين آقا را بنمايم . گفتم آقا ميرزا عيسى خان علىآبادى را شنيدم اما او را نمىشناسم . گفت او شما را مىشناسد و حالا بايد برويد نزد او . در اين بين ديدم از دور شخصى از اطاقهاى كابينه بيرون آمد و در ميان حياط ايستاده چند نفرى دور او ايستادهاند . گفت آقا ميرزا عيسى خان اين است . رسيدم به ايشان .
عرض كردم كه شفاعت اين آقا را مىخواهم نزد شما بكنم در صورتى كه مثل موش و جارو است . ديدم اظهار محبت به من كرد و گفت خوب شد كه اسب مرا حاضر نكرده بودند و الا رفته بودم و موقع هم گذشته است و به جهت خصوصيت با من خلاف ترتيب ادارى نمود ، ورقه مرا گرفت و دستخطى نمود و گفت برويد توى اطاقهاى كابينه . بنده رفتم ديدم مثل اطاقهاى بانك در موقع پول گرفتن پشت پنجرهها ، باز مردم ايستاده مشغول دادوستد اوراق خود هستند . از سوراخهاى دريچهها پشتسر مردم چشم به اجزا انداخته با نگاه حسرت كه تا چه وقت نوبه من يا به عرض من رسيدگى نمايند . اتفاقا جوانكى در بين آن اجزا از پشت صندلىها مرا شناخته ، آمد نزديك ، ديدم پسر مرحوم آقا ميرزا حيدر على چيرباف از رفقاى سى و پنج سال قبل زمان وحشت و بربريت ماها بود . افسوس ، كاش معمول آن اوقات هم حاليه معمول بود . بنده را ديده از پشت دريچه ورقه مرا گرفت و به جديت و محبت خودش پشت چند ميز و صندلى برده به جريان انداخت .