بزرگ و ميزها و صندلىها و اجزا ؛ رييس كابينه ، منشىها و ثبّاتها مثل دستگاه وزارتخانهها . و جلو [ ى ] ميزها طارمىهاى « 1 » چوبى مثل اطاقهاى بليط دادن ماشين و تحويل خانه تلگرافخانه درست شده ، جلو [ ى ] اين سوراخها هركدام به قدرى جمعيت از مكارى و ساربان شهرى و تاجر و سيد و آخوند و ميرزا پشت اين قفسها ايستاده ، بعضى با التماس و تغير و اوقاتتلخى و عجز و بهت و سكوت ؛ اى آقا ، اى ميرزا ، اى خان ، اى ارباب بليط مرا بده ، بگير ، حساب مرا بكن ، اين چه وضع است ؟ من ماهى پنج من چه قسم گذران بكنم ؟ اى واى .
انصاف نيست من گندم از خارج به اين ذلت خروارى پنجاه تومان بخرم براى خوراك عيالم ، حالا از قرار چهل تومان به من بدهيد ؟ يك محشرى برپا .
اين حياط بزرگ هم مثل صبح ميدان سبزىفروشها و ميدان انگور و خربزه ، مكارىها و ساربانها توى هم ريخته يك هنگامه غريبى است . من و احمد از دو و نيم به ظهر توى آن حياط گردش كرديم كه دوبار گندم كه به جهت من آورده بودند پيدا نماييم ، نشد و حال آنكه دو سه نفر از آن اجزاى خردهپاى انبار كه با من آشنا بودند مساعدت در گردش كردند ، آنها هم پيدا نتوانستند بنمايند . چون كه در ورود از رييس دفتر تحقيق نموديم در ثبت پيدا نمود كه چهار لنگه گندم ، سيد ساجدين عمادآور ، شاهزاده عبد العظيمى مكارى است ، مال حاج سيد رضا وارد شده ، از شدت جمعيت و شلوغى و هاىهوى نانواها براى تقسيم گندم ، حمالها به جهت بارها ، بوجارها در اطراف صاحبان بار به اين طرف و آن طرف كه حساب نمايند . واقعا تا انسان وارد نشود محال است كه بتواند تصور نمايد .
چند صاحبمنصب ژاندارمه و قزاق هم توى فضا به جهت ترتيب و تنظيم واردين كه اغتشاش نشود و از مردم بدبخت بىحواس گرفتار ، توقعات فوق العاده داشتند كه مثل تعليمشدگان مدرسه سياسى رفتار نمايند .
ناهار مهمان مستشار الملك
بالاخره تا ظهر به قدرى من و احمد گردش در بالا و پايين و قهوهخانه ، بيرون ، درب خروج و خيابان متصل به آنكه پر از مالهاى نانواهاى شهر و بارهاى
هامش
( 1 ) . نرده