نان و يك تير و ده نشان به ناز و بازوى وثوق الدوله
اين اجازهنامه هم حقه بود كه كسان خودشان هرقدر ببرند كسى ملتفت نشود ، و ليكن براى سايرين بتوانند به قسمى خوب بازى درآورند . مثل اينكه آدمى پنج من تبريز هرماهى در اين عمل چند كار كردند يكى آنكه گندم ملاكين را رو به ترقى بردند چون خودشان ملاكند ، ثانيا خدمتى به انگليس كردند كه مردم جنس خودشان را از خارج شهر براى آنها حمل نمايند ، ثالثا مردم در تضييق بىنانى به قدرى دچار شوند كه تسليم ارادات وثوق الدوله كه تسليم به انگليس باشد در موقع مقتضى فراهم آيد . رابعا به اسم اينكه گندم ترقى كرده و خروارى پنجاه تومان دولت مىخرد نانوايى را خودش اداره مىكند از قرار منى سه هزار و تفاوت را مىدهد . البته از همان پول انگليس است كه مملكت روزبهروز در رهينه آنها زياد مىشود دخل مىكند ، انگليس را ممنون مىكند ، مردم عامه احمق را منت مىگذارد كه نان پنج هزار را سه هزار مىدهد ؛ نان به اين بدى كه معلوم نيست چيست مىدهد ، آن هم نمىرسد مگر به ذلت .
[ امور روزانه ]
يكشنبه 22 ذيحجه . - صبح بعد از چايى ديدم احمد در بستر و تب و درد سر هم به او عارض . براى اينكه مبادا خيال تقويت و تزييد مرض را بنمايد گفتم كاغذ كمره كه به جهت دايىاش آمده برساند و احوال خلخالى را هم رفته بپرسد و كتابهاى خطى امانتى مرا از ايشان بگيرد و يك كيسه هم ببرد نزد مدير الصنايع براى قيسى . احمد را عقب اين سه كار روانه ، خودم هم در خانه مشغول گوجه چيدن و تحرير شده . ننه اسماعيل هم خودش چادر سركرده رفت . از بتول پرسيدم . گفت خانه ميرزا احمد خان رفت . نزديك ناهار پسر آقا سيد ميرزا آقا با يك نفر ميمونآبادى آمد و 22 تومان وجه داد . حواله كمره به سالار محتشم به او دادم . چون نان كم داشتيم پول دادم به آقا هادى و رفيقش كه نان بگيرند . احمد هم رسيد سه نفرى تا يك ساعت بعد سه نان آوردند . ناهار نان و آبگوشت و پنير و سبزى خورده چايى هم بلافاصله به آنها داده رفتند به شهريار .
خلوتى خيابانها
بعد خودم چايى خورده احمد مجددا تب نموده بود ، او خوابيده ، من هم از خانه چهار به غروب بيرون آمده خيابانها و دكاكين در كمال خلوتى مثل ايام جمعه و