قتل و تعطيل از شدت تب و نوبه . رفتم منزل عين الممالك ؛ گفتند ناخوش و تب كرده . رفتم پستخانه ، كاغذ كمره را دادم رو به خانه معتمد الدوله . در بين دكتر مهدى خان را ديده دعوت ناهار سهشنبه را نمود كه قدرى صحبت نماييم . بعد قرب خانهاش مشير اكرم را ديده ، خواست برگردد مانع شده خواستم بروم منزل معتمد الدوله . گفت خودش و تمام اهل خانه از خانم و كلفت ، آقا و نوكر همه افتاده و روى هم از تب ريخته .
بعد رفتم منزل حاج ناظم التجار كرمانى . او و پسرش و كلفتش همه تب كرده افتاده بودند . قدرى با ناظم با حال تبش صحبت و بعد از نيم ساعتى بلند شده در خيابان دكتر حسن خان را ديده گفت مگر از من بدت آمده ؟ گفتم از خودت خير ، اما از شكل يعنى تشكيلات . بعد قرار شد جواز گندم را نزد او بفرستم به موليتر بدهد امضا نمايد . در اين بين مستشار الملك و ركن الممالك سوار درشكه رسيدند ، نگاه داشته قدرى صبحت . از ركن الممالك پرسيده كه تشريف بردنى به كمره شديد يا منصرف ؟ گفت خير ، مىروم و بايد شما را ببينم . من بيايم دو سه ساعتى منزل شما يا شما مىآييد ؟ گفتم هركدام ميل شما باشد . مستشار الملك هم روز پنجشنبه ناهار از من دعوت نمود . شاهزاده هم گفتند پس همان روز من هم مىآيم آنجا صحبت مىكنيم . بعد آنها رفتند .
ناخوشى اب ، بنت و روح القدس
من هم از دكتر حسن خان جدا شده به خانه معتمد الدوله رفته ، به اندرون اجازهام داده رفتم . ديدم اب و بنت رايحة القدس هرسه در اطاق افتاده اطاقهاى اطراف هم كلفتها همه علايم ابتلا به تب و بيچاره خانم ايران السلطنه با حال نفاس مبتلا به تب ، معتمد الدوله ناله و تب . مولود جديد معصومة المسماة را برداشته بوسيدم . اين طفل نجيب ابدا غير از سكوت و صمت بهعكس انتظار و چون پدر و رايحة القدس يعنى مادرش ناله مىكردند . اين طفل هم داد و فرياد و ناله را تسليم به آنها كرده ، بعد چايى خورده به بيرونى آمدم . ديدم نوكرها هم با معلم همه افتادهاند .
مقارن غروب با معتمد الدوله سوار درشكه شده به دواخانه شيورين آمديم و دواهاى لازم را به جهت خودش و خانه خريد . با حال تب قصد عيادت از