تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
متقلبين را وحى منزل در عقيده مىگيرند و به طفره مىگذرانند . فقط سردار جنگ پانزده تومان مساعدت نمود كه ده تومان به عيال عماد و پنج تومان به مادر لله دادم . سايرين را بايد آقايان و آورندگان ننگ اسم گذاشت . حال من كه اين قسم است . فقرا و ضعفا چه كنند اى خدا ؟ مگر بعد از دسته اعيان و كاركنان آنان ، سايرين بشر نيستند و از نان به اين بدى و تلخى هم با اين ذلت و نكبت شكمى سير نتوانند بكنند ؟

هرچه باداباد

بالاخره بيرون آمده و دكان آقا ميرزا عباسقلى خان رسيدم ، ديدم مىبندد ، احوال پرسى نمودم ، ديدم او هم تب كرده ، به خانه حاج سيد رضاى فيروزآبادى براى يك خروار گندم كه دو هفته قبل سفارش و قبول نموده بود و چهل تومان هم على الحساب گرفته بود رفتم . گفت گندم در عماد آور حاضر است اما در شهر بياورم مىگيرند . گفتم بفرماييد بياورند هرچه باداباد ، يا با آن اجازه‌نامه ترحم مىنمايند و مىدهند يا يك مرتبه مىبرند و آسوده مىشوم . قرار داد شب چهارشنبه بروم منزلشان كه خبر بدهند كه چه روز به شهر مىآورند . بعد بيرون آمده از راه خيابان آقا ميرزا داود خان علىآبادى را ديده با ماهى دويست تومان حقوق و مداخل ملك در ولايت و مداخل و مواجب برادرش ميرزا حبيب الله خان ، امين ماليه كرمان و حالا شيراز ، باز گريه از گرانى و سختى مىكرد . اى خدا پس واى به حال فقرا نه گداى كوچه‌ها بلكه فعله و نوكر باب پست و كسبه و حمّال و رعايا . بعد به خانه آمده ديدم احمد افتاده و شام هم نخورده ، اما با حال تب نان را از بازار گرفته و آورده بود . من هم شام آبگوشت ساده كه گندم و برنج ريخته بودند خورده ، خوابيدم و فكر مىكردم كه چقدر مدبر است دولت و چقدر احمق‌اند مردم . گندم و محصول فراوان امسال كه خودش بالطبيعه پايين مىآمد و گندم خروارى تا بيست و هفت تومان رسيد ، آمد دولت به اسم اينكه امسال مبادا مثل پارسال بشود قدغن كرد كه جنس را در شهر ضبط نمايند كه محتكرين و ملاكين انبار نكنند و به اجازه‌نامه به قدر خوراك در شهر به مردم بيشتر ندهند .