ديده و ملك الشعراء و نجات در اطاق ديگر بودهاند ، ميرزا على اكبر كه آمده ملتفت آمدن محرمانه آنها شده ، قهر كرده و به خانه وثوق الدوله رفته .
وضع حال من و روزگار نامراد
غروب آقايان رفته ، من هم ديدم كه احمد با حال تب براى گرفتن نان رفته و نيامده به فكر بدبختى مردم افتادم . من كه بالنسبه به خودم استقلال در معاش دارم و اينقدر به تنگنا افتادم ، همهساله من پانصد ششصد تومان خرج داشتم و امسال كه همهچيز سه مقابل و چهار مقابل و پنج شش مقابل ترقى كرده و مداخل سال گذشته من از املاك اتفاقا از پانصد تجاوز نكرده و امسال نه مىتوانم آرد و گندم و روغن و حبوبات از كمره بياورم ، راهها ناامن ، مكارى ناياب ، گندم و آرد را مىگيرند ، در شهر هم آقاى وثوق الدوله بدتر از موكلين آب فرات ، نان را به روى همه بسته كه شخص هم نتواند تهيه نان نمايد ، نانها به قدرى تلخ و تند و شور ، آن هم بايد صبح بروند ظهر دو نان و بعد از ظهر بروند شب آيا دو نانى گيرشان بيايد يا نه ؟ تا حالا احمد مىرفت ، حالا او هم ناخوش . من هم كه قوه نگاه داشتن خودمان را به زور دارم ، چه جاى آنكه نوكر بگيرم . بتول هم ناخوش ، پول هم ندارم و تمام شده ، از كمره هم پول طلب دارم ؛ آقاى سالار محتشم ، آن ابن الوقت بىحقوق ، آن شارلاتان بدبخت ، آن نيستكن روح شرافت و درستى ، آن مكار غدار ، آن چاخان زبانباز كه مرا ضامن به نقيبزاده داد و سيصد و كسرى پول تنزيلى كردن من گذاشت ، چون ديد كه من محل حمله كلاب سياسى شدهام ، او هم از وقوق ديگران به من عوعو كرد .
آرد كه نيست ، بازار هم نان به صعوبت . احمد هم افتاده خودم هم غصه عيالات دربهدر مقتولين و محبوسين و بىچيزى و آنهمه غصه و وحشت آنها ، غصه همشيره و اطفالش ، غصه رفقا و اقوام كه همه را مىبينم و مىگويند و هيچ كارى از دستم برنمىآيد ؛ خودم كه قوهء مساعدت ابدا ندارم ، رفقا هركدام نمىتوانند ، بيچارهها را چه تحميل نمايم ؟ بعضى مثل بيان الدوله كه براى عيال مقتولين اظهار مىشود ، شدت امساك و خسّت ، قساوت بر ايشان آورده ، آن وقت احتمال تمول را در حق مقتولين به يقين تمول بدل و حكايت و نقل از