ملاقات آقا محمد قاسم مدير
من هم بيرون آمده رفتم منزل ضياء حضور كه از استرآباد آمده بود و آمده بودند منزل من . مشغول اصلاحات مبل و خياطها مشغول پيراهندوزى مبلها بودند .
قدرى نشسته ، آخوندى با كمال نظافت و لطافت تشريف آورده نشناختمش . بعد از جلوس معرفى شد ؛ معلوم شد آقا محمد قاسم مدير استرآبادى است . خيلى مسرور شدم كه مىخواستم ملاقاتش نمايم . خود هم مثل من معلوم شد منزل آقا شيخ آقاى استرآبادى ورود نموده بعد غلامرضا خان نظميه رشت و حاج ميرزا كريم و همسر مرحوم حاج ميرزا على محمد جواهرى و حيدر پيشخدمت دار الشورا ، آنها هم آمدند . حدس زدم كه جلسه حوزه باشد . بعد آقا محمد قاسم اظهار بدى مخالفت بين دمكراتها را نمود و گفت آنچه شنيدهام اگر شما مساعدت نماييد رفع اختلاف مىشود و شما را مىگويند نمىخواهيد فرقه يكى شود .
گفتم بهعكس است ، آنها چون با عموم نمىخواهند و دستهبندى را دست نمىكشند مايل نيستند . بعد قدرى صحبت نمود ، فهميدم به عين حرفهاى مزخرف تشكيليون كه اين بيچاره ساده تازه ورود را تزريق نمودهاند كه خود فلانى هم تشكيل داشت و اجتماع عموم هم در تشكيل فرقه نمىشود ، فساد مىشود ، شهر نظامى است و . . . بعد قرار گذاشتند فردا عصر به منزل من تشريف بياورند . قدرى صحبت نموده گفتند كارى هم داريم . بعد ساعت يك و نيم از شب بلند شده بهسمت خيابان رفته ، مغازه خلخالى ، شاهزاده محسن ميرزا ، آقا ميرزا خليل و خلخالى نشسته صحبت مىكردند . من هم به قدر يك ربعى نشسته ، ساعت دو و ربع بلند شده ترديد كردم بروم خانه معتمد الدوله كه هم به او كار و هم دعوت براى اسمگذارى داشتم . چون خويى تا آنوقت كه من بروم احتمال داده بودم اسم را گذاشته و رفته . چون ديدم وقت گذشته و بايد به خانه هم برگردم از ميدان توپخانه بهسمت خانه ، انگورها را درب دكانهاى بقالى زياد ديدم ، معلوم شد به واسطه ناخوش شدن اكثر مردم ، انگور خورى و خرى خيلى كم شده و انگورها زياد مانده . شنيده شد در قزوين از شدت ناخوشى تب ، دكاكين و بازارها همه بسته و صاحبانش ناخوش شدهاند . در راه قزوين و قم و غيره مىگويند مردمان مسافر تمام در راهها و قهوهخانهها افتادهاند . بعد به خانه