خود در آورده بزرگان آن حصار را به درگاه جهان پناه ارسال نمود . پادشاه عدالت شعار رؤساى حصار را به الطاف بسيار اختصاص داده ايشان را به خلعت گرانمايه بلند پايه گردانيد و ضبط و ربط قلعه را به دستور سابق به آن طايفه داده « 1 » رخصت مراجعت ارزانى فرمود و از آن منزل كوچ كرده چون موضع اخستاباد « 2 » * از نزول خيل و حشم پادشاه عرب و عجم معمور و آبادان گشت ، منتش كه از كرمش آگاه گشته بود اقبال مثال روى تضرع و ابتهال به آستان سعادت نشان آورد « 3 » و پس از سودن رخ نياز بر خاك عجز و انكسار زبان به اعتذار و استغفار گشوده خسرو كثير العفو جرايم او را كان لم يكن انگاشت و به انعام تاج زردوزى و اسبان تازى و قباى ملمع و كمرمرصع رايت عشرتش را برافراشت « 4 » و سنتش ازين عطيه سرخوش گشته به موجب حكم همايون به طرف قلعهء خويش شتافت .
گفتار « 5 » در عبور خسرو پر تهور از آب كر بىاستعانت سفينه « 6 » و جسر به الهام غيبى و اشارت لاريبى
كشتى دولت صاحب سعادتى كه به اهتزاز شرطهء عنايت خالق بحر و بر در لجهء بىكران جهان سمت جريان يابد ، اگر بر بحار « 7 » و انهار عظيم « 8 » بىوسيلهء سفينه و ذريعه جسر عبور فرمايد عجب نيست و دل « 9 » پر غل ذى فراستى كه در درياى درايت از رجس جهالت صفت طهارت حاصل نمايد اگر به گذر بحرى يا به معبر نهرى ملهم گردد ، غريب نيست . شاهد [ 39 ] اين دعوى و دليل بر وقوع اين معنى عبور پادشاه با تهورست از آب كر .
شرح اين اجمال آنكه چنانچه در موضع ارزنجان قرار يافته بود ، بعد از تأديب گرجيان و فتح قلعهء منتش ، خسرو سكندروش عازم شروان « 10 » شده حكم فرمود كه نواب بيرام بيگ قرامانلو كه از اعاظم امرا و مخصوصان و به شرف مصاهرت آن پادشاه عالى شان از همگنان ممتاز بود ، با زمرهاى از مردم استاجلو و ذو القدرلو قبل از وصول موكب گردون مراتب به كنار كر رفته از معبر قوين اولمى « 11 » عبور نمايد و گذر را ملاحظه كرده اگر لشكر ظفر اثر از آن گذر توانند گذشت
هامش
( 1 ) - ن : داد و
( 2 ) - ن ، م : احسناباد . ب : احسناباد
( 3 ) - ن : آورد پس
( 4 ) - ب ، م : افراخت و شب
( 5 ) - ن : ذكر توجه رايات نصرت آيات به جانب شيروان و تنبيه معاندان دين و فتوحاتى كه در آن اوان روى داد
( 6 ) - ب ، م : سفينه بالهام غيبى و اشارت لاريبى
( 7 ) - ن : بر تجاوز
( 8 ) - ب : عظميه
( 9 ) - ن : دل بر على . م : دل بيغل ذى فراستى . ب : دل غل ذى فراستى
( 10 ) - م : شروان شاه
( 11 ) - ب : قوين ايولمى . م ، ن :
قوين املى