پادشاه از آمدن ايشان توهم كرده در وقتى كه از قشلاق خوى متوجه ييلاق بود قصد نمود كه به تيغ ظلم ، سلطان على پادشاه را كه اسن اولاد سلطان حيدر بود شهيد سازد و از « 1 » جادهء سعادت منحرف گشته خود را در عقبهء شقاوت اندازد . شخصى « 2 » از محبان خاندان مرتضوى از قصد وى خبر يافته در حال خيال آمدن آن بد فعال را به عرض سلطان على پادشاه رسانيدند و آن حضرت شبى كه « 3 » از روز حيات و اوقات نجات خبر مىداد ، حضرت شاه واجب التكريم سلطان شاه اسمعيل و سيد ابراهيم مصحوب خود گردانيده از اردوى رستم پادشاه بيرون فرمود « 4 » و تا خطهء اردبيل جايى توقف ننمود « 5 » و فئهء صوفيه و فرقهء ناجيه از مريدان وفاكيش و مخلصان خير انديش بسيارى در گرد سلطان على پادشاه جمعيت كرده مستعد قتال شدند و رستم پادشاه چون از رفتن آن سلطان زمن آگاه شد ، ايبه سلطان [ را ] با فوجى از دلاوران مثل حسين « 6 » بيگ على خانى از عقب ايشان ارسال داشت و ايبه جبهء جنگ پوشيده به سرعت تمام به طرف اردبيل در حركت آمد « 7 » و در روزى كه نزديك به آن بلده رسيدند بر سلطان على پادشاه منكشف شد « 8 » كه ارادهء تقدير كنندهء « 9 » موت و حيات متعلق به آنست كه آن حضرت از تيغ زهرآلوده مردم رستم پادشاه شهد شهادت چشد [ 30 ] و رخت هستى از اين جهان « 10 » فانى به صوب عالم جاودانى كشد و بعد از انقضاى مدت « 11 » مديد ظلام « 12 » طغيان معاندان دين و ظلمت استيلاى دشمنان اولاد « 13 » امجاد رسول رب العالمين از اشعهء آينهء و لمعات سيوف شاه « 14 » * سكندرشان صاحبقران ارتفاع يافته عرصهء گيتى از فروغ ماهچهء رايت نصرت آيتش به سان « 15 » فصحت سپهر منور خواهد گرديد « 16 » :
چشم داريم از آن شمع سعادت پرتو * كه جهان را بدهد روشنيى از سر نو
لاجرم امراى صوفى را طلب نموده از وقوع اين دو امر خبر داد و تاج و دستار خويش را از سر برداشته بر فرق همايونش نهاد « 17 » و همان ساعت مقدمهء لشكر ايبه « 18 » سلطان ظاهر شده « 19 » در آخر شهور سنهء ثمان و تسعين و ثمانمائة آن سلطان « 20 » صورت على سيرت سلاح جنگ پوشيد بر سمند مقاتله نشسته با مخالفان محاربه مىنمود « 21 » تا وقتى كه فارس روح كثير -
هامش
( 1 ) - ن : رو
( 2 ) - ن : و شخصى
( 3 ) - مز ، ب ، م : « كه » ندارد
( 4 ) - ن : فرموده
( 5 ) - ب : ننموده
( 6 ) - ن : حسن
( 7 ) - ن : آمده
( 8 ) - ن : شده كه
( 9 ) - ب : كنند . ن : ندارد
( 10 ) - ب ، ن : عالم
( 11 ) - مز ، ب : ندارد
( 12 ) - ن : ظلام و طغيان ميماند و آن دين و ظلمت
( 13 ) - ن : اولادو
( 14 ) - ن : شاه سكندر نشان صاحبقران
( 15 ) - ن : لسان
( 16 ) - ب : نظم . ن : بيت
( 17 ) - ن : نهاده
( 18 ) - ن : ندارد
( 19 ) - ب ، ن : شد
( 20 ) - ن : سلطان محمد
( 21 ) - ن : مىنمودند