تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
كنار آب را معسكر ساخته يكديگر را از شرر تير حراست مىنمودند « 1 » و هر روز در كنار آب ، آتش جنگ بالا گرفته بود . چون روزى چند حال برين منوال « 2 » بگذشت « 3 » و از آن دو طايفه هيچيك مغلوب نشدند « 4 » ، آميرزا « 5 » بايسنغر بىسبب ظاهرى « 6 » به جانب شروان مراجعت نموده‌ايد به سلطان در ملازمت سلطان على پادشاه روى توجه به سوى تبريز آورده و چون رستم بيگ « 7 » را رعايت جوانب « 8 » اولاد حضرت امير المؤمنين سلام اللّه عليه حمايت بوده ، از جانب مخالفان كوته انديش و معاندان بد كيش فراغ بال حاصل شد ، حضرت سلطان على پادشاه را با برداران خيرخواه رخصت داد كه به دار الارشاد رفته چراغ دودمان صفوى را كه « 9 » روزى چند بنابر اهتزاز باد عناد دشمنان بد اعتقاد منطفى گشته بود [ 29 ] افروخته ، طالبان اقتباس انوار آن فيض خاندان را به مطلوب رسانند « 10 » و آن صاحب دولتان بعد از طى منازل و بيابان چون « 11 » قريب به مقصد رسيدند و از ارباب اعتقاد و اهل رشد و رشاد « 12 » بسيارى مواكب كواكب مراتب ايشان را استقبال كرده به تقبيل انامل « 13 » فياض ايشان مستفيض شدند و پس از استقرار آن را فعان ظلام انكار در وطن مألوف و مسكن معروف ، هر كس را به آن سلسله ربطى بود از « 14 » حضار و مقيمان امصار ، انديشهء سعادت حصول دنيوى و اخروى هاديش گشته « 15 » به آستان سعادت نشان ايشان « 16 » تافت و به اندك زمانى خلقى « 17 » كثير پروانه سان در گرد آن شموع مجامع امن و امان جمع آمده ، انوار آن جمعيت به اقطار هر ديار پرتو انداخت « 18 » و ايضا اثر آن روشنى بر بوتهء ضمير رستم پادشاه رسيده تو هم نمود كه از آن جمعيت مبادا پريشانى به مملك وى راه يابد . بناء على هذا ، يكى از معتمدان را به اردبيل فرستاده تا حضرت سلطان على پادشاه را با برادران « 19 » پادشاه كامكار نامدار به اردويش آورد . و ايشان بالضروره امتثال « 20 » امر او كرده متوجه اردوى او گشتند « 21 » و « 22 » بعد از وصول به مقصد ، رستم پادشاه چند نفر از ملازمان خود را تعيين كرد كه آن نور عالم و عالميان را با اخوان به چشم نگاه داشته از طايفهء صوفيه و قزلباش كسى را نزد ايشان نگذارند . و در آن اوقات بسيارى از مريدان پاك اعتقاد و معتقدان خجسته نهاد به ملازمت آن حضرت آمده « 23 » نذورات « 24 » و تحف به آن اخلاف « 25 » شاه نجف مىآوردند . چون رستم پادشاه حكم كرده بود كه آن جماعت در ملازمت ايشان بسر نبرند ، لاجرم بعد از تقبيل « 26 » بساط ارادت به « 27 » لب ادب به جانب مسكن و اماكن خويش توجه مىنمودند . بالاخره رستم
هامش
( 1 ) - م : نمىنمودند ( 2 ) - ن : بدينمنوال ( 3 ) - ن : گذشت ( 4 ) - ب ، م ، ن : نمىگرديدند ( 5 ) - ن : ميرزا ( 6 ) - ن : الهى ( 7 ) - م : بيگ از رعايت . ن : بيگ در رعايت ( 8 ) - ن : جوانب حضرت ( 9 ) - ن : كه چندى ( 10 ) - ن : رسانيد ( 11 ) - ب ، ن : حوى ( 12 ) - ب ، ن : رشادو ( 13 ) - ن : نااهل ( 14 ) - ن : از احضار مقيمان ( 15 ) - م : گشته راه ( 16 ) - ن : ايشان راه يافته ( 17 ) - ن : جمعى ( 18 ) - م : انداخت آن شاه فردوس مكان ( 19 ) - ن : به برادران ( 20 ) - ن : امثال ( 21 ) - ن : گشته ( 22 ) - ن : « و » ندارد ( 23 ) - ن : آمدند و ( 24 ) - ن : برات ( 25 ) - ن : خلافت پناه ( 26 ) - ه ن : تقبل ( 27 ) - ب : « به » ندارد