تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
بخش كرد و قريب « 1 » دو هزار سوار و پياده و استر پالانى و اردو بازارى [ 19 ] بر سر او جمع شدند و وقت چاشت قشون « 2 » مرتب كرده بر سر پشته « 3 » ايستاده راه « 4 » نظاره مىكرد و منتظر خبر مىبود . درين اثنا ابرى پيدا شد و باد و بارندگى شد و تگرگى عظيم باريد و باد برابر او بود . چهارپايان او مجموع « 5 » روى بگردانيدند « 6 » بعد از ساعتى كه هوا صافى « 7 » شد ، همچنان منتظر خبر مىبود . امراى خود را كه فرستاده بود « 8 » در اوجان جمع شده بودند . جانى بيك خان از راه سراب به او جان آمد « 9 » چون لشكر ملك اشرف را ديد امر كرد تا به طريق جرگه شكار ايشان را در ميان گيرند . امراء اشرفى چون عظمت لشكر خانى « 10 » ديدند « 11 » به صد زحمت جان خود را خلاص داده متفرق شدند . جانى « 12 » بيك خان از قورق « 13 » اوجان نزول نمود . ملك اشرف « 14 » همچنان بر پشتهء سعيدآباد ايستاده بود « 15 » و انتظار خبر مىكشيد ، ناگاه سوارى از راه پيدا شد ، چون به نزديك رسيد ، شيخ « 16 » خلقى اختاچى بود . سر در گوش ملك اشرف نهاده سخنى مختفى گفت . ملك اشرف « 17 » چون حقيقت معلوم كرد ، ديگر مجال توقف نداشت « 18 » ، روى بگردانيد و به طرف تبريز روانه شد و آن شب در « 19 » شنب غازاران بسر برد و بامداد به طرف « 20 » خواتين و خزاين « 21 » روانه شد و بقيهء مردمى « 22 » كه با او مانده بودند « 23 » توقف نمودند جون به آغروغ « 24 » رسيد ، دو نفر غلام گرجى با او بودند و خواجه لؤلؤ و خواجه - شكر كه همراه خواتين و خزاين بودند ، مردم مرند و استربانان و قلغچيان « 25 » دست به غارت دراز كرده بودند * خاتونان نيز متفرق شده ملك اشرف چون آن « 26 » حال مشاهده كرد به طرف خوى روانه شد . خانه‌هاى محمد بالغچى « 27 » در صحراى خوى بود « 28 » ، چون از حال ملك اشرف خبر يافت او را استقبال كرده در خانهء خود فرود آورد و كس نزد جانى بيك خان فرستاد . خان امير بياض را روانه ساخت تا ملك اشرف را بياورد و خواجه محمود ديوان « 29 »
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : قريب به دو هزار ( 2 ) - ب ، م : قوشون ( 3 ) - ب : بر فتنه . ن : برفيه ( 4 ) - ن : راهها را ( 5 ) - ن : جمله ( 6 ) - بگردانيدند و ( 7 ) - ن : صاف شد جانى بيگ خان از راه سراب ( 8 ) - ب . م : بود و ( 9 ) - م : آمد لشكر ( 10 ) - ن : خانى بيگ را ( 11 ) - م : ديد ( 12 ) - جانى از ( 13 ) - م : در قورق ( 14 ) - م : اشرف با مردمان ( 15 ) - م . ب . ن : بودند ( 16 ) - ن : شيخ خلف اخنافى . م : شيخ خلقى احتاحى ( 17 ) - ن : اشرف ديگر ( 18 ) - ن : نيست ( 19 ) - ن : در غازان . ب : در شب ( 20 ) - ن : به طرف خزانه و خواتين ( 21 ) - م : خزانه ( 22 ) - ن : آنمردمى ( 23 ) - م . ب : مانده بود ( 24 ) - ن : آغرق ( 25 ) - ن : قلقچيان ( 26 ) - م : اين ( 27 ) - ن : بالقچى ( 28 ) - ن . ب . م : بودن ( 29 ) - ن : دلان