تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
واقف شد پسر را مژده داد كه « 1 » در وقتى كه همشيره‌ات فوت شد ، چون او را عزيز مىداشتم گوشوارهءاى از طلا داشت از « 2 » گوش او بيرون نكردم و همچنان در قبر اوست پنهانى رفته حفر قبر نموده آن را بيرون آور و به جهت مطلوب خود بفرست . پسر به فرمودهء مادر عمل نموده چون مردم گوشوارهء طلا در گوش آن دختر ديدند از « 3 » ترس و بيم ظلم ملك اشرف كه مبادا بواسطهء اخفاى آن بديشان ضرر « 4 » و آسيبى رسد ، به درگاه ملك اشرف رفته « 5 » حقيقت عرض كردند « 6 » . ملك اشرف آن دختر را حاضر كرده پرسيد كه گوشواره از كجا بدست تو درآمد « 7 » ، دختر آن جوان را بدست داد . جوان حقيقت « 8 » احوال را از « 9 » اول تا آخر بسمع ملك اشرف رسانيد . ملك اشرف به آرزوى آنكه ديگر در مقابر « 10 » مسلمانان مثل اين چيزى بوده باشد ، امر كرد تا در جميع بلاد و ولايات قبور مسلمانان « 11 » را شكافتند و خاك مردگان را بيختند كه شايد طلا و جواهرى « 12 » پيدا شود . حاصل كه از ظلم او مردم جلاى وطن كردند « 13 » . خواجه شيخ كججى كه از اكابر و اعيان دار السلطنهء تبريز بود به طرف شيراز رفت و از آنجا به شام افتاد و مدتى آنجا بود و عمارات عاليه از زاويه و خانقاه و مدرسه در شام بساخت و حضرت شيخ صدر الدين به گيلان رفت و قاضى محى الدين بردعى * به سراى برگه رفت ، چون قاضى بدانجا رسيد روز جمعه به مسجد جامع آنجا رفته بعد از نماز [ 18 ] به وعظ مشغول گشت « 14 » و جانى بيك خان * به وعظ او حاضر ميشد « 15 » . روزى در مجلس وعظ كه « 16 » پادشاه حاضر بود ، مولانا محى الدين در اثناى وعظ حكايت تبريز و ظلم ملك اشرف بر خلايق به نوعى تقرير نمود كه حاضران مجلس را گريه دست داد « 17 » و پادشاه جانى بيك خان دستمال به دست گرفته زار زار گريست « 18 » . شيخ درين اثنا گفت كه پادشاه را دست مىدهد كه دفع شر او از خلايق نموده بندگان خداى را خلاص گرداند « 19 » كه اگر التفات نفرمايد و به دفع او مشغول نشود حق تعالى در روز قيامت از پادشاه خواهد پرسيد و در معرض خطاب در خواهد آمد . جانى بيك خان هم در آن مجلس با امراى « 20 » خود جوانغار « 21 » فرمود كه صد هزار مرد لشكرى در يك ماه جمع نمايند كه متوجه تبريز ميشويم « 22 » ، فرمود كه پيش خانه بيرون زدند و در مدت يك ماه لشكرها « 23 » مرتب و جمع شد و پادشاه مذكور در سال مسطور از آب كر عبور كرده « 24 » متوجه شد .
هامش
( 1 ) - ب : وقتى كه ( 2 ) - ن : « از » ندارد ( 3 ) - ن : از ترس ظلم و بيم ( 4 ) - ب : ضررى ( 5 ) - م : « رفته » ندارد ( 6 ) - ب . م . ن : كرده ( 7 ) - ن : افتاد ( 8 ) - م : حقيقت را ( 9 ) - ن : از اول و آخر ( 10 ) - ن : مقابره مسلمان . ب : مقابر مسلمان ( 11 ) - م : مسلمان را ( 12 ) - ن : جواهر ( 13 ) - ن : گرديدند ( 14 ) - م - ن : مشغول شد . ب : « گشت » ندارد ( 15 ) - ن : شد ( 16 ) - ن : ندارد ( 17 ) - ن : داده ( 18 ) - ن : گريستند ( 19 ) - ب ، م ، ن : نمايد ( 20 ) - ن : بامراى ( 21 ) - ب : چوانغار . م : چون اشعار ( 22 ) - مز : ميشوم ( 23 ) - ن : لشكرها جمع نمايند ( 24 ) - ن : نموده