چون « 1 » اين خبر متواتر بملك اشرف رسيد ، در اول مىگفت كه لشكرى اراجيف ميگويند كه تا مرسوم و مواجب بستانند . بعد از آنكه [ آمدن جانى بيگ خان به تحقيق پيوست « 2 » ] لشكرى خود را كه مصحوب امير على « 3 » قلندر و طغاتيمور غلام و ديگر امرا كه جهت استخلاص سامره فرستاده بود « 4 » به طلب ايشان فرستاد و مردم را دعوت كرد « 5 » و از ربع رشيدى « 6 » مدتها بود كه بيرون نيامده بود در شنب غازان نزول كرد و خاتون و دختران و ذخاير و خزاين « 7 » جواهر و زر سرخ و سفيد و اجناس را كه به قلعهء النجق فرستاده بود « 8 » بياورد و چهارصد قطار استر و هزار قطار شتر خزاين را بار كرده بود و در شنب غازان جمعى از لشكرى را مواجب داده همه را جبه و يراق داد و لشكرى عظيم مرتب كرد و به جانب اوجان در حركت آمد . خبر رسيد كه جانى بيك خان به اردبيل آمد و مذكور ميشد كه لشكر « 9 » او را ركابها از چوب و لجام اسب از ريسمانست و صد مرد از ايشانرا يك كس « 10 » كفاف است و نام پادشاه نمىبردند « 11 » .
و چون معلوم كرد كه جانى بيك خان « 12 » به خود « 13 » متوجه شده به غايت متغير و مضطر گشت ، خواجه لؤلؤ « 14 » ساجلو و خواجه شكرخازن را طلب كرد و مجموع خاتونان « 15 » و خزاين را بديشان سپرد و گفت از كريوهء مرند بر سر چشمهء خواجه رشيد نزول كنيد و منتظر خبر مىباشيد كه من به اوجان مىروم « 16 » اگر كار به مراد باشد به تبريز آييد « 17 » و اگر برعكس باشد به خوى رويد و منتظر باشيد كه من آنجا به شما ملحق ميشوم و ايشان را بدان طرف فرستاد و خود كوچ كرده به طرف اوجان روانه شد . روز اول در ممشاباد بر كنار رودخانهء مهران رود نزول كرد و روز آنجا توقف داشت . بعضى امرا كه به طرف « 18 » سامره رفته بودند آمدند و لشكريان رسيدند ، همه را زر و اسب و سلاح داده « 19 » پيشتر فرستاد . روز ديگر كوچ كرده به سعيد آباد رفت بر سر « 20 » پشتهء سعيد آباد جبه خانه خاص را فرمود كه به لشكر دهند . هر چه « 21 » از لشكريان بود رفته بودند با او معدودى چند و تاجيكان « 22 » و قلغچيان مانده بودند . جبههاى خاص را بديشان
هامش
( 1 ) - ب ، م : چون كه
( 2 ) - مز : بعد از آنكه به تحقيق پيوست آمدن جانى بيگ خان .
ب : . . . آمد جانى بيگ خان ن : . . . پيوست جانى بيگ خان
( 3 ) - ن : « على » ندارد
( 4 ) - م : ( حاشيه ) : باز طلبيد و
( 5 ) - م ، ن : كرده
( 6 ) - ن : رشيد
( 7 ) - م ، ن : خزائن و زر سرخ
( 8 ) - ب : بودو
( 9 ) - ب ، م ، ن : لشكرى او را
( 10 ) - ن : مرد
( 11 ) - ن : نمىبرند
( 12 ) - ب ، م : جان بيگ خان
( 13 ) - ب ، م ، ن : خود
( 14 ) - م : لوءلوء و خواجه مرجان و شكر خازن را . ب : لولو و خواجه شكر
( 15 ) - ن : خواتين
( 16 ) - ب . م : مىروم كه
( 17 ) - ب ، م : آيند
( 18 ) - پ . م ن : بطواف
( 19 ) - مز : « داده » ندارد
( 20 ) - م : و بر سر . ن : و بر سر پشته رفت
( 21 ) - ن : و هرچه
( 22 ) - م : تاجيكيان