تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
آنكه التماس دارد كه خدام والامقام به مقر « 1 » معروف و وطن « 2 » مألوف مراجعت فرموده « 3 » سكان اردبيل را زياده ازين از بركت و ميمنت حضور ذات ملكى صفات « 4 » محروم نگذارند و از جانب اين مخلص صادق الاعتقاد خاطر اشرف جمع داشته به فراغ بال باشند كه بجز خدمات شايسته كه نتايج مقدمات اخلاص و ارادتست ازين كمينه نسبت به ملازمان آن آستان امرى به ظهور نخواهد آمد . ليكن چون شيخ صدر الدين به يقين ميدانست كه اين سخنان ظاهر البطلان و اين مواعيد « 5 » وجوه البنيان « 6 » ؟ است به مضمون مكاتيب « 7 » وى عمل نفرموده و خلفاء [ 17 ] آن ولايت « 8 » انتما كه به سبب بعضى از موانع از سعادت ملازمت محروم مانده در خطهء اردبيل توقف نموده بودند ، در آن ايام خوابها مىديدند كه دلالت ميكرد بر آنكه عنقريب مجيب الدعوات اجابت دعوت محبان خاندان امامت و كرامت كرده بنياد بدنهاد اعدا را از صرصر فنا بر انداخته مشاهده خواهد شد . از « 9 » جمله آن رؤياى صالحه خوابيست كه مولانا يوسف پرنيقى « 10 » شيخ صفى الدين « 11 » را ديد . تفصيل آن واقعه آنكه حضرت شيخ با « 12 » لشكر عظيم كه عمودها بر دست دارند ظاهر گشته جمعى كثير از آن سپاه فرار مىنمايند و كسى از آن حضرت پرسيد كه اين قوم كه مىگريزند كدام مردمند جواب داد كه طايفهءاند كه با من و اولاد من مخالفت مىورزند . من همه را به تأييد ايزد تعالى آواره كردم . و چون روزى چند ازين واقعه بگذشت جانى بيك بن اوزبك خان كه « 13 » از « 14 » تبار جوجى خان بن چنگيز خانست از ظلم و تعدى ملك اشرف اكثف « 15 » آگاه گشته به دلالت قاضى محى الدين بردعى در سنهء ثمان و خمسين و سبعمائه ، با لشكر « 16 » فيروزى اثر متوجه مملكت آذربايجان گشت . تفصيل اين اجمال آنكه ملك اشرف را در شهر و ولايتها و مملكت « 17 » چون ظلم به غايت رسيد ، به مثابه‌اى كه طلا و نقره را كه مردم مىديدند تعجب مىكردند . قضا را جوانى بر دخترى عاشق گشت و بعد از زحمت بسيار و رنج بىشمار علاج وصال در گوشوارهء طلا واقع شد كه عاشق به جهت « 18 » جوان بهم رساند و وجود آن چون عنقا ناياب و به غير از خزانهء ملك اشرف در جايى پيدا نمىشد . عاشق بيچاره حيران و آواره مدتى متفحص بود و انديشهء آن از هيچ باب نمىشد ، آخر الامر از فكر و غصه بيمار شد و بر بستر هلاك افتاد « 19 » . پير والدهء عاشق كه ازين قضيه
هامش
( 1 ) - ب : مقر ( 2 ) - ب : به وطن ( 3 ) - ب : نمود . م : فرمود ( 4 ) - ب ، م : ملك صفات ( 5 ) - ب : مواعد ( 6 ) - ب . م : وجوه النسيان ( 7 ) - ب : مكاتبت ( 8 ) - م : ولايت نفرموده ( 9 ) - م : و از جمله ( 10 ) - مز . ، ب : ربيعى ( 11 ) - م : صفى الدين را مشاهده نمود ( حاشيه ) ( 12 ) - ب : « با » ندارد ( 13 ) - ب . م : « كه » ندارد ( 14 ) - ب : از نباير . ن : نباير . م : از ابناى ( 15 ) - ب ، ن : اكشف ( 16 ) - م : لشكرى ( 17 ) - م : « و مملكت » ندارد ( 18 ) - ن : از براى ( 19 ) - ن : افتاده