در آن اثناء خبر رسيد كه امراى استاجلو متوجه دولتخانه شدهاند كه شاهزادهء صفدر سلطان حيدر را بيرون آورده بر تخت سلطنت نشانند « 1 » . امراى عالىشان رسولان سخندان نزد شاهزادهء عالىمقدار ، سلطان مصطفى ميرزا و حسين بيگ يوزباشى فرستاده پيغام دادند كه دولت و اقبال و عنايت ملك « 2 » ذو الجلال و الافضال با شاهزاده « 3 » عالميان اسمعيل ميرزاست و نفوس كافهء خلايق با اوست چرا كه موكب همايون آن حضرت به هر صوب كه توجه فرموده جنود فتح و ظفر از يمين و يسار عنان « 4 » بر عنان همراهى نموده و عنايت ازلى « 5 » اعلام نصرت اعلام آن شاهزاده را در « 6 » معركه افراخته به هر جانب كه روى نمود به تأييد ملك معبود « 7 » ابواب فتح بر چهرهء اقبالش گشود * . جنگ پادشاه شروان برهان و جنگ قارص « 8 » و احمد پاشا و ارض روم و اسكندر « 9 » پاشا بر بهادرى آن حضرت شاهد عدلند . از شايبهء چرخ مصون ، عياذا باللّه كه اگر آن حضرت بر سرير سلطنت ننشيند سپاه قزلباش زود ضايع شوند و مخالفان دين و دولت را از اطراف و « 10 » حدود فرصت به دست درآيد .
آن جماعت در جواب گفتند كه « 11 » از پاى تخت تا قلعهء قهقهه « 12 » مسافت بعيد است و شاهزاده سلطان حيدر با سپاه بيشتر در پاىتخت است . به توهم نسيه نقد « 13 » حاضر را « 14 » گذاشتن و موجود « 15 » ذهنى را بر موجود خارجى مرجح « 16 » دانستن كمال بىخردى است . ايلچيان « 17 » مأيوس بازگشته مضمون اين مقال به ادا رسانيدند . نظم « 18 » :
دو شعله ز يك شمع دارند رنگ * يكى نور صلح و يكى نار جنگ
بود نور صلحش شبستان فروز * ولى نار جنگش بود خانه سوز « 19 »
و فايدهاى بر آن مترتب نشد و آن قوم با خود قرار سلطنت داده بودند .
القصه رسولان بىمراد و مقصود از پيش آن جماعت مراجعت كرده نزد امرا آمدند . ايشان دانستند كه حل اين مشكل جز به « 20 » بيان قاطع شمشير به فيصل نمىرسد و دفع اين حادثه جز به « 21 » برهان خنجر تيز سر « 22 » انجام نيابد . بنابر آن مستعد [ 440 ] جدال و قتال گشته ، بعد از آراستن سپاه و مكمل شدن بهادران رزمخواه با لشگرى كه كوه و صحرا « 23 » را گرفته و نفس « 24 » صبا در سينهء فضا « 25 » شكسته زياده از صنوف « 26 » يأجوج كواكب بروج . شعر : « 27 »
هامش
( 1 ) - ب ، ن : نشاند
( 2 ) - ب ، م : دولت و اقبال
( 3 ) - ب ، م ، ن : پادشاهزاده
( 4 ) - م : از اعيان بر عنان . ن : از اعيان همراهى
( 5 ) - ن : از پى
( 6 ) - ب ، ن : « در » ندارد
( 7 ) - م ، ن : المعبود
( 8 ) - ن : مز ، ب ، م : قارس
( 9 ) - م ، ن : « و اسكندر پاشا » ندارد . ب : « پاشا » ندارد
( 10 ) - ن : « و » ندارد
( 11 ) - ن : « كه » ندارد
( 12 ) - مز ، م : قهقه
( 13 ) - ن : و نقد
( 14 ) - م ، ن : « را » ندارد
( 15 ) - ن : موجودات
( 16 ) - ن : راجح
( 17 ) - ن : ايلچيان از پابوس
( 18 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 19 ) - مز : چارسوز . ن : چارهسوز
( 20 ) - م ، ن : « به » ندارد
( 21 ) - م ، ن : « به » ندارد
( 22 ) - ن : « سر » ندارد
( 23 ) - ب ، ن : و صحرا
( 24 ) - ن : نقش حبا
( 25 ) - ن : قضا
( 26 ) - ن : - خسوف
( 27 ) - ن : بيت . م : ندارد