اويماقات و قزلباش مواجب خوار « 1 » بودند كه در تمامى [ 438 ] ممالك محروسه مواجب « 2 » جهت ايشان مقرر نموده « 3 » بودند . نظم « 4 » :
دريغ آن شهنشاه صاحبقران * جم تاجبخش ممالك ستان
دريغ آنكه ديگر نبيند سپهر * نظيرش در آئينهء ماه و مهر
دريغ آن شهنشاه پاك اعتقاد * صلاح و « 5 » پناه « 6 » بلاد و عباد
صرف عنان قلم ازين مقوله كه « 7 » حد و نهايت ندارد نموده به كريمهء « لا احصى ثناء عليك » ختم نمود « 8 » .
ذكر تتمهء بعضى از وقايع بعد از رحلت آن فردوس منزلت
چون حكيم ابو النصر را متهم ساختند به اينكه در معالجه خيانت كرده ، اوراق بقا را به باد فنا داد « 9 » و او را در ادنخانهاى حرم « 10 » كه پناه بدانجا برده « 11 » بود گرفته به قتل آوردند . مجملى از تفصيل آن « 12 » قضيهء كارهه « 13 » آنكه چون ضعف و ناتوانى شاه عالى از حد گذشته بود و مدت پنجاه روز بود كه به حمام نرفته « 14 » و موى سر مبارك به مثابهاى رسيده كه شانه فرمودند « 15 » ، اتفاقا به حمام ميل كرده « 16 » نوره كشيد . بعد از بيرون آمدن اعضاى مباركش سوخته بود و « 17 » بعضى گمان كردند كه در نوره چيزى داخل كردهاند و جمعى ديگر اداى شهادت دادند كه از ذكور و اناث شاهزادها و خواتين حرم هشت نفر اتفاق كرده به استصواب حكيم مذكور زهرهء سگ كه دفعة قاتل نيست در كار آن پادشاه عالىتبار خير مدار كردند . در سر يكدوسه ماه هيچكدام از آنها از عمر بهره نديدند . بالاخره دار السلطنهء قزوينى « 18 » كه به عيش و طرب چون صحن « 19 » ارم خرم و خندان بود به يك صدمهء صور صفت « 20 » چون عرصهء قيامت در جوش و خروش « 21 » آمد . فزع « 22 » روز اكبر و علامات دشت محشر در ميان طوايف بشر مشاهده رفت . خروش و زلازل در منازل همگنان افتاد و ديدهء خلايق از فراق آن پادشاه به استحقاق خوناب مىپاشيد و روزگار به ناخن حسرت چهرهء آمال مىخراشيد « 23 » . عالميان در بحر حيرت افتادند ، قوافل غم و الم در ضمير برنا و پير بار بگشاد ؛ سادات و قضات و علما و عامه « 24 » و
هامش
( 1 ) - ب : مواجب خور
( 2 ) - ن : مواجب ايشان
( 3 ) - ن : فرموده بود
( 4 ) - ن :
بيت . م : ندارد
( 5 ) - ن : « و » ندارد
( 6 ) - ب ، م ، ن : ملاذ
( 7 ) - ب ، م ، ن : « كه » ندارد
( 8 ) - ن : ختم نموده و چون حكيم ابو النصر
( 9 ) - ب ، م ، ن : داده
( 10 ) - ن : حرم يافتند كه در آنجا
( 11 ) - ن : پناه برده
( 12 ) - ن : اين
( 13 ) - ن : « كارهه » ندارد
( 14 ) - ن : نرفته بود
( 15 ) - ب ، م : فرمودى
( 16 ) - ن : فرموده
( 17 ) - ن : « و » ندارد
( 18 ) - ن : قزوين
( 19 ) - م : سحن گلستان . ب : صحن گلستان
( 20 ) - ب ، م ، ن : « صفت » ندارد
( 21 ) - ن : « و خروش » ندارد
( 22 ) - ب ، م : « فزع روز اكبر . . . و زلازل » ندارد
( 23 ) - م ، ن : مىتراشيد
( 24 ) - ن : فضلاء و عامهء رعايا