تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
نموده بود كه به روم فرستد در روز شنبه بيست و هفتم شهر جمادى الاول به درگاه گيتى پناه آمده بعد از چند روز كتابات تمام شده با تحف و هدايا در روز جمعه بيست و سيم شهر رجب المرجب روانهء آن صوب گرديد . و هم درين سال در روز شنبه هشتم شهر ذى حجه * روز نوروز شاهزاده سلطان محمد باقر ولد سلطان محمود ميرزا به وجود آمد . و هم « 1 » در اين سال عبد اللّه خان ازبك عساكر بلخ و بخارا و حصار « 2 » شادمان را جمع آورده كوچ بر كوچ متوجهء تركستان گرديد . در كنار آب كوهك نزول نمود و از آن جانب بابا سلطان ولد براق « 3 » خان به اتفاق برادران با جنود زياده از ريگ بيابان به صوب اعادى نهضت نمود . چون كنار آب [ 432 ] كوهك محل نزول سپاه نصرت پناه گرديد ، ازبكان به امر بابا سلطان جسر « 4 » بسته عبور نمودند . چون اين خبر محنت اثر به عبد اللّه خان رسيد پاى استقامتش لغزان گشته راه فرار پيش گرفت و از ترس سپاه باسطوت در ديدهء مور راه مىجست و از هراس لشكر مارشمار به كردار مور سر بر آورد * . بابا سلطان بنابر نفاق برادرش درويش خان به ديار خود معاودت نمود به استصواب امرا و اركان دولت درويش خان را گرفته ولايت تاشكند « 5 » را متصرف شد . و هم در اين سال حاجم خان والى خوارزم « 6 » كه به زيور حسب « 7 » و حليهء نسب « 8 » و قدم خاندان شرف دودمان « 9 » آراسته بود فرزند خود محمد قلى سلطان را به پايهء سرير اعلى فرستاد . شاه عالم پناه شاهزادهاى عالى منزلت و امرا و اركان دولت را به استقبال تا بيدستان « 10 » فرستاده وى را به اعزاز و احترام به درگاه شهريار گردون غلام آوردند . شاه جم جاه خلعتهاى زردوز و تاج و كمر شمشير « 11 » و اسب و استر و زر به مشار اليه شفقت فرمود . و هم در اين سال سيادت و سلطنت پناه مير مراد خان والى مازندران دعوت حق را لبيك « 12 » گفته به جوار رحمت ايزدى پيوست . جسدش را به كربلاى معلى نقل كردند . بيت « 13 » :
چنين است آيين اين خاكدان * بناى جهان كى بود جاودان
و هم « 14 » در اوايل شهر ربيع الاول سنهء مذكوره ، شاهولى سلطان تاتى اغلى ذو القدر حاكم استرآباد * فوت شد و جاى او را به محمد سلطان ذو القدر دادند .
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : « و هم » ندارد ( 2 ) - ن : « و حصار » ندارد ( 3 ) - ب : بيراق . ن : پير بوداق ( 4 ) - ب ، م ، ن : « جسر بسته عبور نمودند . . . بر اتفاق برادرش » ندارد ( 5 ) - ب ، م : باسكند . ن : ماما سكندر را گرفته متصرف شد ( 6 ) - ب ، م : خارزم ( 7 ) - ب ، م : حس حسيب . ن : حسن و حسب ( 8 ) - ب ، م ، ن : نسبت ( 9 ) - ن : و دودمان ( 10 ) - م ، ن : هندوستان ( 11 ) - ن : و شمشير ( 12 ) - ن : لبيك اجابت ( 13 ) - م : ندارد ( 14 ) - م ، ن : « و هم » ندارد