آن برگشته روزگاران مطلقا متابه « 1 » نشدند و از كمال شقاوت و جهالت بر طغيان و عصيان تحريص مىنمودند « 2 » . تا آنكه شاه دين پناه يوسف بيگ استاجلو را كه با عقل و كياست و فهم و فراست از اقران ممتاز بود . نظم « 3 » :
چو فكر اهل حكمت دور بينى * چو طبع آخر انديشان امينى
چو راى خردهدان در كار بستى * به يك تدبير صد لشكر شكستى
بديههء او در نظم لطايف چون در خوشاب و نظر او در حل « 4 » دقايق آتشى بود در عين التهاب ، به حكومت تبريز فرستاد و حضرتش اجلاف را قسم داد كه ديگر مخالفت نكنند و ايشان را به « 5 » كدخدايان ضامن دادند . بعد از چند ماه پهلوان يارى آغاز مخالفت كرده دو سه نفر از ملازمان حاكم را « 6 » به قتل آوردند بنابراين اجلاف بنياد « 7 » فتنه و « 8 » فساد نمودند . شعر : « 9 »
ز يك فتنهانگيز شوريده كار * بسى « 10 » فتنه برخاست « 11 » از هر كنار
هزاران فدايى به جوش آمدند * چو پيل دمان در خروش آمدند
بنابر آن يوسف بيگ عرضه داشت به پايهء سرير اعلى فرستاد « 12 » كه عدد آن قوم زياده از چهارصد نفر نيستند و نيز اكابر و اهالى آن بلدهء جنت نشان شكوه [ 428 ] دارند و معروض مىدارند « 13 » :
كه اى عالمآراى اقليمگير * ز بيداد اينها برآمد نفير
خرابى اين ملك ازيشان بود * ازيشان جهانى پريشان بود
علماى اسلام كه در مجلس بهشت آيين بودند به قتل ايشان فتوى دادند . بنابرآن فرمان همايون شرف صدور يافت كه سهراب بيگ ولد انصار خليفه با جنود بسيار به مدد يوسف بيگ روند و از صلاح او تجاوز نكنند « 14 » .
چون آن سپاه يصال كرده به ميدان صاحب آباد « 15 » آمدند ، يوسف بيگ نيز با جمع « 16 » اهل ستيز به ايشان پيوست ، دود حيرت و وحشت « 17 » به دماغ اجلاف راه يافته اجامره يارى « 18 » مانند وحوش شكارى به هر جانب كه رو آوردند « 19 » راه خلاص « 20 » مسدود ديدند و از بيم جان در نقبها و
هامش
( 1 ) - ن : تنبيه
( 2 ) - ب ، ن : پر مىنمودند
( 3 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 4 ) - م : رحل
( 5 ) - ب ، م : بر
( 6 ) - ن : « را » ندارد
( 7 ) - ب ، م ن : « بنياد » ندارد
( 8 ) - ن : « و » ندارد
( 9 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 10 ) - م : بس
( 11 ) - م ، ن : خواست
( 12 ) - ب ، م ، ن : فرستادند
( 13 ) - ن : بيت
( 14 ) - م ، ن : ننمايند
( 15 ) - ن : « صاحباباد » ندارد
( 16 ) - م ، ن : جمعى از
( 17 ) - ن : « و وحشت » ندارد
( 18 ) - ن : و ناروى
( 19 ) - م : آورند
( 20 ) - م : اخلاص