تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
حلق كشيدند . وى تعليق و نسخ تعليق « 1 » را هر دو « 2 » خوب مىنوشت و از بعضى سازها نيز وقوفى داشت . و هم درين سال قتل اجلاف دار السلطنهء تبريز « 3 » واقع شد . تفصيل اين اجمال آنكه چون شاه جم جاه حكومت تبريز را [ 427 ] به اللّه قلى بيگ ولد شاهقلى سلطان استاجلو « 4 » حاكم ايروان شفقت فرمود مردم درب ويجويه ملازم او را گرفته ايذاى « 5 » بسيار كردند . خدمتش به واسطهء قلت اعوان و انصار تنزل نموده به تضرع وزراى ملازم خود را خلاص « 6 » نمود . بعد از چند روز مجرمى را به قتل آورده اقرباى مقتول وى را در مزار كجيل دفن كردند . اللّه قلى سلطان مذكور اراده كرد كه نبش قبر او كند ؛ جمعى از رنود « 7 » و اوباش به منع آن بد معاش مشغول شدند . حضرتش به استعمال سيوف و رماح راه پيش گرفته در خانه متحصن شد . اجلاف شمشير كين از غلاف بيرون آورده بعضى از ملازمان او را مجروح و بىروح ساختند . چون شياطين اجلاف از شيشه ضبط بيرون آمدند ، دست به غارت و نهب دراز كردند و زنان را در پيش شوهران و اقربا و غلمان « 8 » را در پيش امهات و آباء آلوده زنا « 9 » و لواط روسياه و رسوا مىساختند و سادات و قضات و اعيان و اشراف و وضيع و شريف و قوى و ضعيف و توانگر و درويش و غريب و شهرى چنان از بيم ايشان سراسيمه گشتند كه شرح آن به گفتن و نوشتن راست نيايد و مؤاسا « 10 » و مدارا در ميان مردم نماند . در هر كوچه يكى از آن « 11 » اجلاف لواى استيلا « 12 » بر افراخت ؛ پهلوان يارى در درب * سنجاران و نشمى « 13 » در درب و يچويه « 14 » و شرف پسر مصطفى در درب سرده « 15 » و پسر شال‌دوز در مهاد « 16 » مهند و آقا محمد در درب نوبر « 17 » پهلوان عوض در ميدان و پهلوان اصلان « 18 » در درب اعلا ، آميرزاى ملكانى « 19 » در كوچه و محلهء شتربانان و علاى حسنجان « 20 » در شش گيلان . قرب دو سال در ميان اين قوم بد اختر جدال و قتال بود « 21 » . با آنكه چند نوبت امرا و اركان دولت به عرض رسانيدند كه دفع اين طايفهء بىدولت از واجبات است ، شاه دين پناه سخن ايشان گوش نكرده به انديشهء آنكه شايد ترك فتنه و فساد كنند « 22 » تا رعايا مستحق قتل نگردند جهان ويران « 23 » نشود ،
هامش
( 1 ) - ب : « تعليق » ندارد . ( 2 ) - م ، ن : هر دو را ( 3 ) - ب ، م : تبريز را به اللّه قلى بيگ ن : تبريز به اللّه قلى بيگ ( 4 ) - ب ، م ، ن : استاجلو كه شاه جم جاه او را از حكومت ايروان آورده و حكومت تبريز را به دو شفقت فرمود مردم درب ويجويه ( 5 ) - م ، ن : ايزاى ( 6 ) - م : اخلاص ( 7 ) - ن : اوباش ( 8 ) - م ، ن : غلامان را ( 9 ) - ب : زنان را در لواط . ن : زمان را در لواط ( 10 ) - م ، ن : مدارا و مؤاسا ( 11 ) - م ، ن : « آن » ندارد ( 12 ) - ن : استيلاى ( 13 ) - ن : قشمى ( 14 ) - ن : و نحوبه ( 15 ) - ب ، م : سرد ( 16 ) - ب ، م ، ن : مهند ( 17 ) - ن : توب‌رو ( 18 ) - ن : - اصلوان ( 19 ) - ن : « ملكانى » ندارد ( 20 ) - ن : على حسنخان ( 21 ) - م ، ن : « بود » ندارد ( 22 ) - ب ، م ، ن : كند ( 23 ) - ب ، م : وى را
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 584 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى