متوجهاند خود « 1 » و شبرغان « 2 » گرديد « 3 » . او زنيك « 4 » سلطان والى آن ديار چون از توجه آن پادشاه عالى تبار خبردار شد بىمنت « 5 » جنگ و مقاتله عروس آن مملكت را طلاق داده به خدمت « 6 » خان شتافت و ايالت آن قصبه را « 7 » به يكى از ملازمان رجوع كرده روانهء بخارا گرديد .
و هم درين « 8 » سال سلطان سليم پادشاه روم پرتو پاشا و على پاشا را با كشتيهاى بسيار و توپ و تفنگ بىشمار با طبل و كوس به تسخير جزيره كرفوس « 9 » ارسال فرمود . پاشايان مذكور با قرب سيصد كشتى همراه روانهء قلعهء مذكور شدند و اطراف آن بلاد لواى استيلا برافراختند « 10 » و بعد از نهب آن ديار در جزيره انجيل لنگر اقامت انداختند « 11 » و « 12 » از آن جانب والى ونديك و حاكم اسفانيه « 13 » وارى قلى پى شديه « 14 » كه از جميع سلاطين كفره و حكام فجره به واسطهء وسعت « 15 » ولايت و « 16 » كثرت سپاه امتياز تمام داشت و « 17 » آن جوان را با صد و هشتاد قادرغه « 18 » و شش مادنه « 19 » و هزار توپ و بادليج و « 20 » در دايرهء دهان هر قزقانى توپى پندارى « 21 » كه اندازهء دايرهء عظيمه افق است كه كره زمين را به جاى سنگ رعاده « 22 » در دهن مىدارد ، يا آنكه ثقبهء « 23 » وسيع صبح است كه « 24 » حجر المنجنيق آفتاب را به دولاب چرخ گردون به آن ممر از درون « 25 » چاه مغرب برون « 26 » مىآرد و جميع قادر اندازان در آن سفاين سوار بودند و در توپاندازى چنان ماهر كه در يك ميل راه كشتى را حبابوار در روى دريا به سنگ قزغان « 27 » زدندى و كوه البرز را به سنگ بادليج قطعه قطعه ساختندى . به جنگ روميان فرستاد .
چون پرتو پاشا « 28 » و على پاشا روزى چند در آن جزيره مكث نمودند ، قرا خواجه را با چند قادرغه « 29 » به قراولى فرستادند تا از گردش هفت اختر و نه سپهر « 30 » از خير و شر و نفع و ضرر پديد « 31 » آيد خبر دهند .
قرا خواجه از دور سپاه ونديك « 32 » را ديد ، جنود اسفانيه « 33 » را معلوم نكرد كه همراه ايشان است معاودت كرده به عرض پاشا رسانيد كه صلاح در آن است كه متعرض ايشان نشويم زيرا كه
هامش
( 1 ) - م : اند و خود
( 2 ) - ن : « و شبرغان » ندارد
( 3 ) - ن : گرديد و
( 4 ) - ن : اوزبك
( 5 ) - ن : - بسبب
( 6 ) - ن : به نزد
( 7 ) - ن : « را » ندارد
( 8 ) - م : « اين » ندارد
( 9 ) - ن : كرقوس
( 10 ) - م ، ن : برافراختند
( 11 ) - م ، ن : انداخت
( 12 ) - ن : « و » ندارد
( 13 ) - ب ، م : استفانيه
( 14 ) - ن : بىشديد
( 15 ) - م : بيعت
( 16 ) - م : « و » ندارد
( 17 ) - ن : « و » ندارد
( 18 ) - م ، ن : قادرعه
( 19 ) - ب : ماونه . ن : باذيه
( 20 ) - ن : « و » ندارد
( 21 ) - ب ، م : بيندازى . ن : نيذازى
( 22 ) - م : رحاده . ن : رجاده
( 23 ) - م : گفته
( 24 ) - ب ، م : كه كره زمين كه فخر المنجبيق . ن : كه كره زمين فخر المنجيق
( 25 ) - ب ، م :
دون و خبر دهند
( 26 ) - م : بيرون
( 27 ) - م ، ن : مرغان
( 28 ) - ب : پادشاه على پاشا
( 29 ) - ب : قاورغه
( 30 ) - ب ، ن : سپهر حادثه از خير و شر
( 31 ) - م : پديدانيد . ن : ديده
( 32 ) - ن : وندك
( 33 ) - ن : و اسقانيه