به خان احمد والى گيلان نوشته بود به وزرا و فضلا امر فرمود « 1 » كه قريب به هفتاد نسخه از منقول عنه به طريق كتاب در جزو كتابت نمايند و از جملهء آنهايى « 2 » كه بدين خدمت اشتغال داشته كمترين ايشان والد مرحوم مؤلف « 3 » و مؤلف بود كه به سرعت كتابت و كسب فضيلت « 4 » نزد اعليحضرت موصوف شده بود « 5 » و از آن نسخها هر يك نزد ميرزاهاى نامدار و امراى عالى مقدار كه در ممالك محروسه بودند فرستاده شد . و هم درين سال سلطان سليم پادشاه روم « 6 » اسكندر پاشا « 7 » حاكم دار السلام بغداد و بيگلربيگى « 8 » عراق عرب را مأمور ساخته بود كه با لشكر آن حوالى تسخير جزاير نمايد . منشاء آنكه اعراب آنجا تاخت بر بصره آورده بودند . چون اسكندر پاشا « 9 » جمع لشگر و تهيهء اسباب سفر از كشتى و حشر « 10 » نمود و به آن صوب توجه فرمود ، اول كس « 11 » نزد حكماى ايشان امير على و محمد بن الحارث « 12 » و جعفر دجلى « 13 » فرستاده « 14 » ، كتابتى مشتمل بر تخويف و تهديد نوشته « 15 » ايشان را به « 16 » مطاوعه دلالت نمود . « 17 » آن جماعت رسولان كاردان نزد پاشاى « 18 » بسيار - دان فرستاده ، آخر الامر « 19 » قبول اطاعت نموده مبلغ هزار فلورى كه عبارت از يكهزار و يكصد - تومان باشد قبول نمودند كه به خزانهء خواندگارى « 20 » و اصل گردانند . بنابراين اسكندر پاشا « 21 » به بغداد مراجعت نمود و صورت حال را برين منوال عرضه داشت كرده « 22 » مصحوب كس خود به پايهء سرير خلافت مصير شاه آفتاب نظير فرستاد . كتابتى كه خود به اهل جزاير نوشته بود و جواب آنكه اهل جزاير به او قلمى نمودند « 23 » به خدمت شاه « 24 » كامياب فرستاده « 25 » ترجمه آن لفظا باللفظ ثبت « 26 » افتاد و كتابت اسكندر پاشا : « بعد از حمد و صلوة « 27 » بداند امير على و محمد بن « 28 » الحارث و جعفر دجلى « 29 » و ساير مشايخ كه ما لشكر خداييم و خداى تعالى « 30 » ما را از خشم خود آفريده و مسلط ساخته بر كسى كه غضب وى بر آن كس نازل شده . پس آن كسانى كه گذشتهاند در زمان سابق از براى عبرت « 31 » شما كافى « 32 » است و آنچه ما گفتيم از براى انزجار شما وافى . از ديگران عبرت گيريد « 33 » و زمام امور خود را به ما تسليم نماييد « 34 » پيش از آنكه پرده از روى كار برداشته شود و خطاى
هامش
( 1 ) - مز ، ن : فرموده
( 2 ) - ب م : آنهاى
( 3 ) - ب ، م : موءلف بود كه
( 4 ) - م : فضلت و امراى عالى مقدار
( 5 ) - ب : بود و از سخنها
( 6 ) - م ، ن : روم و
( 7 ) - ب ، م : پادشاه
( 8 ) - ب ، م ، ن : بگلربگى
( 9 ) - ب . م : پادشاه
( 10 ) - ن : جسر
( 11 ) - م ، ن : كسى
( 12 ) - ب ، م ، ن : حارث
( 13 ) - ب ، م ، ن : وحلى
( 14 ) - ن : فرستاد
( 15 ) - ن : نوشته و
( 16 ) - ن : « به » ندارد
( 17 ) - م ، ن : « نمود » ندارد
( 18 ) - م ، ن : پادشاه
( 19 ) - م ، ن : آخر الامور
( 20 ) - م ، ن : خوندگار . ب : خواندگار
( 21 ) - ن ، : پادشاه
( 22 ) - مز : كرد
( 23 ) - ب ، م ، ن : نموده بودند
( 24 ) - ن : پادشاه
( 25 ) - ن : فرستاد
( 26 ) - ب ، ن : ثابت
( 27 ) - ب ، م : صلوات
( 28 ) - م ، ن : ابن
( 29 ) - ب : وحلى
( 30 ) - ن : « تعالى » ندارد
( 31 ) - ب ، م ، ن : انزجار
( 32 ) - ب ، ن : وافى
( 33 ) - ن : گيرند
( 34 ) - ب ، ن : نمايند