بوايشلرنى هر كيم شعار ايلدى * انكاتنگرى لطفى نى يار ايلدى
جهان حالتيدن چو آگاه سن * زهى روزگارى كه سن شاه سن
جهان اهلنى ايتمك اميدوار * جهانده عدالتنى قيلدى شعار
بودولتده حق ياربولسون سنكا * قمود شمنك خوار بولسون سنكا « 1 »
زمين و زمان خاك پائيك سننك * شواول تخت « 2 » فيروزه جائيك سننك
قالوب سن سن اول شاهدين يادگار * سليمانى تختنده دوتتك قرار
سننك دولتنك استرايدك مدام * دعا و ثنا برله « 3 » هر صبح و شام
سرننك برله اول شرط و عهدى كه بار [ 399 ] * قيامتغه جه بولغويى استوار
ارامزده چون دوستلق اولدى ريش « 4 » * گرك متصل اوله واريش « 5 » گلش
چون از علو منزلت و سمو مرحمت مدح و ثناى ذات قدسى صفات آن در بحر سلطنت و احسان دريايى است « 6 » بىپايان و زبان سخنسنجان و بنان « 7 » و اصفان عاجز از تقرير « 8 » و قاصر از تحرير آن ، لهذا طى آن مقدمه « 9 » نموده شروع در دعاى دوام دولت و خلود سلطنت آن سلطان سلاطين روى زمين مىنمايد . هميشه تا از گردش زمان و سير آسمان شعشعهء نور ماه و مهر از سطح سپهر بر عرصهء جهان تابد ، مهجهء رايت آن سلطان سليمان شان عالى مكان تا انقراض زمان به مثابهء آفتاب عالمتاب عرصهء جهان را منور گرداناد « 10 » و سرير سليمان مستقر جاه و جلال آن خسرو فلك قدر سكندرنشان « 11 » و مسند اسكندرى و مقر سلطنت و ابهت آن سلطان صاحبقران تا روز محشر باد . شعر « 12 » :
چو درياى مدحت ندارد كنار * ثنا را كنم بر دعا اختصار
آلهى كه تا هست دور زمان * نه بينى بد از گردش آسمان « 13 »
بود تا مدار سپهر بلند * مبادت ز آسيب دوران گزند
به چرخ و فلك تا بود ماه و مهر * به كام تو گردد هميشه سپهر
از آن بيشتر كاورى در ضمير * ممالك ستان باش و آفاقگير
به هرجا كه روى آورى دوستكام * بود چاوشت « 14 » فتح و نصرت غلام
زمان تا زمان از سپهر بلند * به فتح دگر باش فيروزمند
بود تا نشان از سپهر برين * اثر تا بود از زمان و زمين
هميشه به نيكى و نيك اخترى * بمان بر سر تخت اسكندرى
ز سلطان سليمان تويى يادگار * همه « 15 » عالمند از تو اميدوار
هامش
( 1 ) - م : شكا
( 2 ) - م : بخت
( 3 ) - م : بهر
( 4 ) - م : رويش
( 5 ) - م : داريس گلشن
( 6 ) - ب : درياست است
( 7 ) - ب : بيان بنان
( 8 ) - ب : تقرير و تحرير
( 9 ) - ب : مقدمات
( 10 ) - ب ، م : گرناد
( 11 ) - م : شان
( 12 ) - م : ندارد
( 13 ) - ب : روزگار
( 14 ) - ب ، م : حاستت
( 15 ) - م : « عالمنداز تو » ندارد