تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
و چون اين لطيفه متضمن مصالح جميع عباد و باعث معمورى كل بلاد و سبب جمعيت ممالك عالم و موجب امنيت مسالك امم است ، عامهء رعايا و كافهء برايا كه « 1 » و دايع بدايع حضرت واهب العطايااند به شكرگذارى آنكه غبار كلفت و گرد كدورت به بنان احسان آن مطاع نوع انسانى از صفحهء زمان مرتفع و مندفع گرديده همگى يكدل و يكزبان . ع : « 2 »
روى نياز بر زمين دست دعا بر آسمان
شكر نعمت امن و امان كه شامل حال اهل زمين و زمان است به تقديم رسانيده هميشه از روى خشوع تمام و خضوع لا كلام به دعا استدعا مىنمايد كه بقاى بناى دولت بلند آن سلطان « 3 » با سعادت صاحبقران و دوام خيام فلك مانند سلطنت ارجمند آن خاقان جمشيد منزلت سليمان مكان مبين « 4 » در امتداد مقادير زمان و محدد بر « 5 » جهان عالم كون و مكان باشد . شعر : « 6 »
جهان كهنه را از نام هستى تا نشان باشد * ثبات دولت و اقبال شاه نوجوان باشد
جهان از پرتو عدلش به گلزار جنان ماند * الهى سايهء جاهش به گيتى جاودان باشد
به كام دوستان با دولت و اقبال سلطانى * هميشه بر سرير پادشاهى كامران باشد
به يمن لطف او چون هست كام دوستان حاصل * به رغم دشمنان دايم به كام دوستان باشد
نشان تا باشد از نقش جهان بر صفحهء هستى * جهان دايم به كام آن شهنشاه جهان باشد
الهى تا بود آثار مهر و ماه بدر گردون * دوام حشمت شاهنشه كشورستان باشد
به هر كشور كه آن شاهنشه عادل عنان تابد * سعادت در ركاب و فتح و نصرت همعنان باشد
به خاطرخواه او بادا به عالم هرچه او خواهد * مبارك خاطرش هر چيز مىخواهد چنان باشد
مبادا بىزمان دولت او يك زمان عالم * زمان دولت او باد يا رب تا زمان باشد
ز چشم بد خدايش در پناه خود نگهدارد * آلهى از بد ايام دايم در امان باشد
زبان تا در دهن جان در بدن باشد محبان را * دعاى دولت شاه جهان ورد « 7 » زبان باشد
چون از مضمون حقيقت مشحون « الارواح جنود « 8 » مجنده فما تعارف منها ايتلف و ما تناكر منها اختلف » مستفاد مىشود كه توالف جسمانى فرع تعارف روحانى است و محبت ظاهرى « 9 » نتيجهء مودت معنوى آشنايى ارواح و اشباح با يكديگر امريست كه در بدايت فطرت مقرر شده و دوستى بنى آدم با همديگر « 10 » حالتى است كه در آغاز ايجاد « 11 » و خلقت مقرر گشته ؛ لاجرم اين محب صادق الاخلاص و دولتخواه بلا اشتباه واثق الاختصاص كيفيت غايت حب و و داد و كمال دوستى و اتحاد
هامش
( 1 ) - ب ، م : « كه » ندارد ( 2 ) - م : ندارد ( 3 ) - ب ، م : سلطانى ( 4 ) - ب : « مبين » ندارد ( 5 ) - ب ، م : « بر » ندارد ( 6 ) - م : ندارد ( 7 ) - م : ور در دهان ( 8 ) - مز : خود ( 9 ) - ب ، م : ظاهرة ( 10 ) - ب ، م : همدگر ( 11 ) - م : اتحاد