بحر مروت و مرحمت جهانيان را نام حاتم و ذكر مكرمتش از ياد « 1 » رفته . شعر « 2 » :
سعادت قرين شاه صاحبقران [ 393 ] * جهان پر ز فيضش كران تا كران
شهنشاه جم قدر دارا سرير * كه در جاه و حشمت ندارد نظير
شه آسمان « 3 » قدر فرخنده بخت * كه چرخ برينش بود پاى تخت
زمين گلشن از پايهء تخت او * زمان روشن از پرتو بخت او « 4 »
جوانبخت و دانا و دانا پسند * به دانش بزرگ و به همت بلند
نديده به صد ديده دور سپهر * نظيرش در آينئه ماه و مهر
بود موجى از بحر لطفش سپهر * ز نور دل اوست يك لمعه مهر
چو خورشيد رخشنده از فيض نور * جهان كرده روشن ز نزديك و دور
كفش ابرو در ابر باران جود * ز باران شده سبز باغ وجود
همه عالم از فيض او گلشن است * به او ديدهء عالمى روشن است
مراعات خلق جهان كار اوست * در آن كار لطف خدا يار اوست
جهان بندهء لطف و احسان او * خلايق همه آفرين خوان او
به احسان كند خاطر خلق شاد * جهان يكسر « 5 » آباد دارد به داد « 6 »
ز احسان آن شاه عالى مقام * مراد خلالق برآيد تمام
بود خاتمش چون سليمان به دست * كزو شد روا حاجت هر كه هست
كف او كليد در گنج جود * كه يا رد جز او قفل اين در گشود
بود لطف شاه جهان آفتاب * همه خلق عالم ازو فيضياب « 7 »
به لطف و جوانمردى و مردمى * نديده كسى مثل او آدمى
چنين خسروى عادل نيكراى * بر آرندهء كام خلق خداى
سعادت قرين و زمانه غلام * همه كار دولت مهيا به كام
عجب نيست گر بخشش روزگار * به كام دل خود شود كامكار
تو آن شهريارى كه در عدل وجود * نظيرت نيايد دگر در وجود
ز شاهان تويى لايق سرورى * ترازيبد آيين اسكندرى
تويى آنكه دولت شده يار تو * به كام تو گشته همه كار تو
تويى آفتاب سليمان سرير * هم اقليم بخش و هم اقليم گير
هامش
( 1 ) - م : ازدياد
( 2 ) - م : ندارد
( 3 ) - م : آسمان تخت
( 4 ) - م : اين مصراع را ندارد
( 5 ) - م : اكثر
( 6 ) - ب ، م : به باد
( 7 ) - ب ، م : به ياد