تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
به « 1 » دوران تويى صاحب تخت و تاج * جهان را سراسر به تو « 2 » احتياج
جوان و جوان دولت و « 3 » سرفراز * موافق‌نواز و مخالف‌گداز
فلك سايه چتر جاه تو شد * زمين و زمان در پناه تو شد
ز عدلت منور زمين و زمان * شده روشن از نور عدلت جهان
زمين را چو باران عدلت بشست * دگرباره خار جفايى نرست « 4 »
ز باران فيضت جهان تازه شد * ز عدل تو عالم پر آوازه شد
چنان شهره شد عدل تو در جهان * كه منسوخ شد عدل نوشيروان
جهان كرد محكم سخاى تويى * كه شد نام حاتم در ايام طى
جهان سربه‌سر خوان احسان تست * زمان و زمين زير فرمان تست
جهان پيش دستت به هنگام جود * ندارد چوبك پر كاهى وجود
نظر گر به كمتر گدايى كنى * به يك ديدنش پادشاهى كنى
آلهى كه اين دولت « 5 » پر كمال * مبيناد ز آسيب دوران زوال
فلك چاكر و دولت و بخت يار * به هر اخترى سال عمرش هزار
بماناد جاويد در عز و ناز * به كام دل دوستان سرفراز
تا مسند سليمانى و سرير گيتىستانى از وجود باجود [ 395 ] و ذات خجسته صفات آن وارث تخت كيانى و حارث حوزهء مسلمانى « 6 » زيب « 7 » و زينت يافته ، عندليب زبان جهانيان به هزاردستان شكر كرم ملك منان مىسرايد و تا ظل مرحمت آن خاقان جم قدر فلك رفعت و سايهء رأفت آن كشورگشاى بلند همت بر سر ساكنان ربع مسكون افتاده ، طوطى ناطقه عالميان به سپاس نعيم احد كريم ترنم مىنمايد . مسوؤل از درگاه حضرت واهب العطايا و اميد از كرم خالق البرايا آنست كه ديدهء جهان از شعشعهء آفتاب عالمتاب دولت روزافزون آن « 8 » نير آسمان عظمت و اقبال و آن خورشيد سپهر ابهت و اجلال تا انقراض دوران روشن ، و عرصهء هفت اقليم از فرشوكت ابد مقرون آن مزين سرير پادشاهى و متمكن تخت شاهنشاهى تا نهايت زمان مزين باشد . غزل « 9 » :
منت ايزد را كه شه بر تخت سلطانى نشست * بر سرير سلطنت نقد سليمانى نشست
شكر للّه كزره اقبال بر تخت مراد * بر مراد دوستان از لطف سبحانى نشست
شد « 10 » چو فردوس برين از مقدمش ملك جهان * چون به تخت خسروى اسكندر ثانى نشست « 11 »
هامش
( 1 ) - م : بود ( 2 ) - م : « به تو » ندارد ( 3 ) - م : ندارد ( 4 ) - م : تراست ( 5 ) - م : دولتت ( 6 ) - م : سليمانى ( 7 ) - م : ندارد ( 8 ) - م : « آن » ندارد ( 9 ) - م : ندارد ( 10 ) - م : شه ( 11 ) - مز : « تشست » ندارد