تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
به دولت سايهء لطف آله است * جهان را سايهء لطفش پناهست
زهى چتر بلند گوهرينش * كه ظل اللّه بود سايه نشينش
جهان در سايهء او آرميده * چو مردم در سواد شهر ديده
ز ايوانش فلك را سربلندى * زمين راز آستانش ارجمندى
فلك در عرصهء قدرش پياده * خدايش آنچه مىبايست داده
دلش گنجينهء سر آلهى * ضميرش مطلع انوار شاهى
كدامين علم كو در دل ندارد * كدام اقبال كو حاصل ندارد « 1 »
خرد پيش دل هشيار او مست « 2 » * فلك با كاخ قدرش عرصه‌اى پست
نهال خامه‌اش ابر گهربار [ 390 ] * به باغ دل همه « 3 » عيش آورد بار
جهان خرم شد از باران جودش * گلستان عالم از فيض وجودش
دوان آوازه او « 4 » اوقاف تا قاف * [ ميان بسته شهنشاهان ز اطراف ]
در آسايش ز الطافش جهانند * ز عدلش خلق در مهدا مانند
برويش ديدهء دولت منور « 5 » * ز خلقش روضهء جهانها معطر
منور كرده عالم را ز الطاف * گرفته صيت عدلش قاف تا قاف
گه بخشش هزاران حاتم طى * كرم آموخته در مجلس از وى « 6 »
خرد آنچ از همه شاهان پسنديد * چو آئينه همه در ذات او ديد
چگويم در وصفش سفتنى نيست * سخن بيرون ز امكان گفتى نيست
بدين لطف كمال و دانش و داد * نپندارى كه باشد آدمىزاد
بسى سال است كين پركار افلاك * بسر گرديده گرد مركز خاك
كزين‌سان آفتاب عالم‌افروز * بر اوج سلطنت گرديد « 7 » فيروز
از آن تأثير دوران كهنسال * بشارت داد عالم را به اقبال
فلك زد چرخها از شادمانى * به دولت داد دوران را ضمانى
جهان « 8 » كهنه از نو زندگى يافت * زفر طلعتش فرخندگى يافت
جهان زنده بدين صاحبقرانست * درين شك نيست « 9 » كو جان جهانست
شهنشاهى كه دوران كهنسال * به دو داده نويد فتح و اقبال
جهاندار و جهانگرد و جهانگير * كه از بختش جوان شد عالم پير
هامش
( 1 ) - م : « ندارد » ندارد ( 2 ) - م : نيست ( 3 ) - مز : ندارد ( 4 ) - م : « او » ندارد ( 5 ) - « منور » ندارد ( 6 ) - م : روى ( 7 ) - م : گرديده ( 8 ) - م : جهانى . ( 9 ) - مز : ندارد