كنم چون ز شفتالوى او سخن * چو شكر شود زان سخن كام من
از آن ذوق عشاق دل باخته * ز خوبان به شفتالويى ساخته
رسيدم به شوخى بسى بامزه * كه بودش دكان « 1 » پر از خربزه
همه بود شيرين تر از يكدگر * گرو برده هر يك ز تنگ شكر
كنم عرضه پيش تو اقسام آن * برم يك به يك پيش تو نام آن
زصبح سعادت كنم ابتدا * كه از ديدنش دل بيابد صفا
بود هر « 2 » برش بهتر از ماه نو * ز شيرينى از قند برده گرو
ز آب خضر چون حكايت كنم * من از بابا شيخى روايت كنم « 3 »
درونش بود چون زمرد به رنگ * ز آئينهء دل همى برده زنگ
دهد ياد از ميوههاى بهشت * بود بوى آن مشگ عنبر سرشت
به فاليز او هر كه كرده گذر * فكنده چو در رنگ و وصفش نظر
به هر بوته ديده « 4 » به صد آب و تاب * كه افتاده گوى زر آفتاب
مدور بود مثل خورشيد و ماه * ز لطف خودش آفريده آله
از آن پارهاى « 5 » هر كه درد هر خورد * دگر نام از شهد و شكر نبرد
عليشيرى و بابرى هر كدام * نباتيست در شيشهء سبز فام
ز حسن « 6 » و ز انوار نور چراغ * منور شده صحن بستان و « 7 » باغ
ز قوم و إله هر دو در كاينات * ز لذت شكستند شاخ نبات
نباتى « 8 » و ميرزايى « 9 » سربلند * ز حلواى قندى گرو بردهاند
ز ابدالى « 10 » و خسروى متصل * نبات و « 11 » شكر مىشود منفعل
اگر سبز « 12 » و نازك به دست آورى * به شهد و شكر صد شكست آورى
بود سبز خط به ز آب نبات * دهد زندگى همچو آب حيات
از رشحات سحاب فضل آلهى و قطرات امطار فيض نامتناهى كه عبارت از فيضان زلال جود « 13 » وجود است نهال « 14 » آمال « 15 » عالميان در رياض عشرت سرسبز و خندان و نهال اميد جهانيان در
هامش
( 1 ) - م : دكانى
( 2 ) - م : ندارد
( 3 ) - ب ، م : چون روايت كنم
( 4 ) - م : داده
( 5 ) - م : تازه
( 6 ) - م : حسنى ز انوار
( 7 ) - م : ندارد
( 8 ) - م : نبايى
( 9 ) - ب ، م : ميرزايى و
( 10 ) - م : ايداتى خسروى
( 11 ) - م : ندارد
( 12 ) - م : تير
( 13 ) - م : جو
( 14 ) - م : « نهال » ندارد
( 15 ) - م : امانى