نظافت اين آيين به اطراف و اكناف عالم رسيد . و « 1 » فى الواقع آيين بندى چنين نمودند كه پير سپهر جهانديده با هزاران ديده تماشاى آن مىنمود « 2 » و از پرتو چراغان فضاى آن ميدان چون آسمان پر از اختر و يا چون صحن گلستان مشتمل بر گلهاى زيبا منظر بود . شعر « 3 » :
ز هر صنف مردم و صنيع و شريف * جدا بسته آيين به طرزى « 4 » لطيف
جواهر فروشان به صد زيب و فر * بياويخته شدههاى « 5 » گهر
بياراسته كلهء شاهوار * ز هر گونه گوهر فزون از شمار
ز ياقوت رمانى و لعل ناب * ز ناسفته و سفته در خوشاب
ز عقد گهر شد ثريا خجل * زدرهاى پاكيزه دريا خجل
ز آرايش زرگر پر هنر * شده كان گل كان زر سر بسر
اگر برده « 6 » مس را به بوته به كار * ز اكسيرش « 7 » آورده خورشيدوار
به هر سو نهاده كمر خنجرى * مرصع به قيمتترين جوهرى
ز گلهاى پركارش از سيم و زر * گرو برده هر يك ز شمس « 8 » و قمر
نهاده ز هر سوى شمشير « 9 » و تاج * كه هر يك بود عالمى را خراج
مرصع به ياقوت و درهاى ناب * ز فيروزه و لعل خوشرنگ « 10 » و آب
بتان در دكانش به صد دلبرى * به هم جنگ كرده ولى زرگرى
زرنگ زرش چهره افروخته * فلك چشم حسرت « 11 » برو دوخته
چو دكان صحاف گرديده راست * فغان تماشايى « 12 » از شهر خاست « 13 »
چو صحاف سروى زبستان ناز * گل تازهاى از گلستان ناز
ز دكان « 14 » آن سرو نيكو سرشت * خجل گشته گلزار باع بهشت
چه دكان كه رشك « 15 » پريخانه بود * كه از صورتش عقل ديوانه بود
جوانى « 16 » نشسته به دكان او * كه صورت صفت عقل حيران « 17 » او
به صورن چنان آمده بىمثال * كه بهزاد [ 379 ] از صورتش كرده حال
هامش
( 1 ) - م : ندارد
( 2 ) - م : مىنمودند
( 3 ) - م : ندارد
( 4 ) - م : به طرز
( 5 ) - م : گهرهاى گهر
( 6 ) - م : برد
( 7 ) - م : اكثيرش
( 8 ) - م : به شمس
( 9 ) - م : شمشير باج
( 10 ) - م : ندارد
( 11 ) - م : « حسرت » ندارد
( 12 ) - م : تماشا
( 13 ) - ب ، م : خواست
( 14 ) - ب ، م : زكان
( 15 ) - م : نقش
( 16 ) - م : جوان
( 17 ) - م : خيرانه