نهاده بر بساط از نقلدانها * ز ياقوت و « 1 » زمرد بر كرانها
ز شربتهاى رنگارنگ صافى « 2 » * چو نور از عكس در « 3 » ظلمت شكافى
بلورين جامها لبريز كرده * به ماء الورد عطر آميز كرده
بهر سويى چو چشم و لعل دلبر * نهاده بر طبق بادام و « 4 » شكر
درو از خوردنيها هر چه خواهى * ز مرغ آورده حاضر تا به ماهى
ز طعم و بوى خوش از كاسه و خوان * طعامش قوت جسم « 5 » و « 6 » قوت جان
خلايق در نشاط و كامرانى « 7 » * به فر دولت صاحبقرانى
ديدار خجسته آثار آن طاير سدره مقام فرخنده پيام مسرت فزاى كافهء انام از خواص و عوام شده ، قدوم ميمنت لزومش مقارن فصل بهار مانند آن موسم نزهت آثار و فرحبخش اهل روزگار گشت . شعر « 8 » :
موسم عيش بود « 9 » و فصل بهار * شادى و خرميست اصل بهار
با گل و لاله باد در بازى * سرو آزاد در سرافرازى
در دل جوى آب مىغلطيد * بر لب جوى بيد مىرقصيد
بلبلان مطربانه نغمه كنان * بيد رقصان چنار دست زنان
ساكنان اين ديار از صغار و كبار به آيين تازه و شوق و ذوق بىاندازه رسم خوشحالى و قاعدهء عشرت و كامرانى از سر گرفته و جوانان بهار و شاهدان « 10 » سرا پرده و « 11 » گلزار به حليههاى « 12 » گوناگون و جلهاى « 13 » الوان الوان بوقلمون از شادى اقبال آن پادشاه ربع مسكون زيور بستند . شعر « 14 » :
چون باد بهار باز برخاست * از سبزه و گل جهان بياراست
شد برج حمل چو صحن گلشن * از پرتو آفتاب روشن
و از اطراف و جوانب مردم بر مثال انجم در نظارهء اين سور پرسرور چشم باز كرده خلايق « 15 » هر ديار و اهالى تمامى بلاد و امصار به تماشاى اين بزم پر حضور به سان نجوم هجوم آورده . شعر « 16 » :
خلايق ز هر سو فراز آمده * همه خوشدل و عيش ساز آمده
ز هر شهر مردم به ذوق « 17 » و سرور * رسيدند بهر تماشاى سور
هامش
( 1 ) - م : ندارد
( 2 ) - ب ، م : كارى
( 3 ) - م : او
( 4 ) - م : ندارد
( 5 ) - م : چشم
( 6 ) - م : ندارد
( 7 ) - م : مصرع را ندارد
( 8 ) - م : ندارد
( 9 ) - م : ندارد
( 10 ) - ب ، م : بهار شادان
( 11 ) - ب ، م : ندارد
( 12 ) - م : به حلهاى
( 13 ) - م : جلوههاى
( 14 ) - م : شعر ندارد
( 15 ) - ب ، م : « خلايق » ندارد
( 16 ) - م : ندارد
( 17 ) - م : به شوق