قضا شمع اقبال او برفروخت * عطارد كمر بند جوزا « 1 » بسوخت
رعيت ز انصافش آباد شد * ز بختش سپاهى همه شاد شد
ز بس گوهر و زر كه افشاندند « 2 » * زبر چيدنش دستها ماندند « 3 »
قدر بخت او را چو شد مشترى * سليمان به او داد انگشترى
درخشنده شمعى برآمد ز ميغ * ز « 4 » خور تاج بستد ز مريخ تيغ
و مسند عالى سليمانى « 5 » و سرير متعالى سلطانى را به زيب قدم جلالت لزوم مزين و ممتاز و افسر سلطنت و شهريارى و تاج عزت « 6 » و بختيارى را به حليهء ذات عالى صفات مشرف و سرافراز ساخت . شعر « 7 » :
به فرخ طالع « 8 » آن شاه « 9 » جوانبخت * كه برخوردار باد از تاج و از تخت
چو بر تخت سليمانى مقر يافت * سرير سلطنت زيب دگر يافت
چو شد بر تخت شاه از روى تمكين * فلك گفتا مبارك باد بنشين
به حرمت مشترى از اقتدارش * سعادت كرد از گردون تبارش
سعادت در زبان گفتا به تمكين * مبارك باد دولت گفت آمين
جهان داور بر آمد همچو خورشيد * فروزان بر فراز تخت جمشيد
چو خورشيدى شد او در بىمثالى * سپهر از وى سريرى « 10 » گشت عالى
چو صبح اندر جهانگيرى شتابان * بر اطراف جهان چون مهر « 11 » تابان
هوا گفتى كه كان شد زر فرو ريخت * طبقها شد فلك گوهر فرو ريخت
بر اوج تخت شد چون آفتابى * جهان را داد از نو فتح بابى
ز دولت بر سر آمد [ 374 ] اختر او * فلك مىگشت بر گرد سر او
برويش گشت روشن ديدهء بخت * ز پايش گشت عالى پايه بخت
زمين آسوده شد در سايهء او * گذشت از فرق فرقد پايهء او
به ذكرش خطبه را زيب دگر شد * به نامش سنگها « 12 » را كار زر شد
بلندى يافت بخت از پاى « 13 » بوسش * به گردون بر رسيد آواز كوسش
كه دايم شاه عالم كامران باد * دلش كامى كه مىخواهد چنان باد
حقا كه از مژدهء اين خبر مسرت اثر و از استماع نويد اين عطيهء روحپرور چندان نسيم فرح « 14 » و خوشحالى به مشام اين محب خيرخواه و لذت شيرينى به مذاق اين مخلص بلا اشتباه رسيده كه
هامش
( 1 ) - م : خود را
( 2 ) - م : افشاندهاند
( 3 ) - م : ماندهاند
( 4 ) - ب ، م : چو
( 5 ) - ب ، م : سليمان سرير
( 6 ) - م : و عزت
( 7 ) - م : ندارد
( 8 ) - م : طالعى
( 9 ) - م : شاهى
( 10 ) - م : سرير
( 11 ) - ب ، م : ماه
( 12 ) - م : سگها
( 13 ) - م : پايه
( 14 ) - م : و فرح