ربوده دل ز تركان خطايى * همين باشد كمال دلربايى
يكى خورشيد نيكو افسر حسن * به خوبى پادشاه كشور حسن
همايون پيكرى از عالم نور * به باغ خلد كرده غارت حور
ازين مه پيكرى عابد فريبى * پريوش دلبرى طاوس زيبى
مقوس ابرويش « 1 » محراب پاكان * معنبر سايبان خوابناكان
عجب آزاده سرو « 2 » دلربايى * كه بود از عالم بالا بلايى
قدش هر جا نشست « 3 » و خاست كردى * بلايى بهر مردم راست كردى
صبا در گوش او يا رب چه گفته * كه از هر گوشه همچون « 4 » گل شكفته
بدور عارض آن ماه پاره * ببين كز ماه پيدا شد ستاره
ز كوكب حسن طالع بين خدا را * كه زد پهلو به ماه عالمآرا
چو آهو گردنى در جلوه كردن * كشيده باج او آهو به گردن
ز دوشش خود چگويم تا سردست « 5 » * كه دستش سايهء شمشاد بشكست
مخوانش بر لب دريا قلمها * كه نور پنجهء مه زد علمها
كسى كان دست و پشت دست ديده * ز حيرت پشت دست خود گزيده « 6 »
چون اعليحضرت اسلام پناه « 7 » سكندر جاه مرتب مسند سلطانى و آن پادشاه ظل آله سليمان مكانى به فيروزى و اقبال و نصرت و اجلال « 8 » فتح و فرصت در ركاب و بخت و دولت همعنان ، مسند سليمانى « 9 » را به زيب قدوم سعادت لزوم مزين و مشرف ساختهاند و به تأييدات خالق بىچون جل شانه به عسكر همايون واردوى شكوه مقرون ملحق گشته عازم غزاى فرنگستان شدهاند و از وصول اعلام حشمت و نصفت لشكر اسلام را « 10 » قوتى تمام و از توجه رايات شوكت و عظمت غازيان ظفر فرجام را نصرتى « 11 » مالا كلام « 12 » دست داده عساكر نصرت انجام اسلام از رسيدن موكب آن سلطان سليمان مقام ظل اللّه على الانام خلد اللّه تعالى ملكه و سلطانه الى يوم القيام جان تازه و حيات و قوت بىاندازه يافتهاند و كافران لعين بىمال و سرداران اهل كفر و ضلال چون خبر وصول عز و اجلال سلطان صاحبقران به عسكر فيروزى اثر استماع نمودهاند ياراى توقف و جرأت قرار نداشته متفرق و پريشان گشتند « 13 » و مثل ظلمات شب تار كه از طلوع و ظهور خورشيد تابان مرتفع « 14 » و زايل مىگردد جمعيت كفار خاكسار نابكار ظلمت شعار از طلوع مهجهء اعلام آن خورشيد عزت و جاه شهنشاه عاليجاه ظل آله كه مظرر به طراز نصر من اللّه است تا رومارو محو و بىقرار شدهاند . بيت : « 15 »
هامش
( 1 ) - م : ابروش
( 2 ) - ب ، م : سروى
( 3 ) - ب ، م : برخواسنست
( 4 ) - م : همچو
( 5 ) - م : سر و دست
( 6 ) - م : ندارد
( 7 ) - م : « پناه » ندارد
( 8 ) - م : جلال و
( 9 ) - ب ، م : سليمان و سرير سلطانى را
( 10 ) - م : « را » ندارد
( 11 ) - م : نصرت
( 12 ) - م : ما كلام
( 13 ) - م : ندارد
( 14 ) - م : مرتضع
( 15 ) - ب ، م : ندارد