تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
سهى سروى ميان آن غلامان * چو گل پاكيزه روى و « 1 » پاك دامان
جوانى در كمال نازنينى * ستاده باج از خوبان چينى
سراپا در زر و گوهر گرفته * تن چون سيم خود در زر گرفته
كمربند مرصع در كمر داشت * كه لعل از رشك او خون در جگر داشت
ز خوبى بود باغى « 2 » سربه‌سر حسن * جمالى بر جمال و حسن بر حسن
كسى چون حسن او هرگز نديده * خدا از محض لطفش آفريده [ 370 ]
بنازم قدرت آن صانع پاك * كه خورشيد آفريد از ذرهء خاك
كشيده قامتى چون قد شمشاد * به آزادى « 3 » غلامش سرو آزاد
فراز چشمهء جان جاى سروش * روان آب روان برپاى سروش
يكى از طاق ابروهاى « 4 » سركش * سبق برده ز تركان « 5 » كمانكش
از آن طاقى « 6 » كه ميغ از مشگ بسته * كمان حسن ماه نو شكسته
ز تير غمزهء خونريز هر دم * جهانى را زده از غمزه بر هم
كمانش را جهانى گشته قربان * به تيرش برفشانده عالمى جان
جز آن ابروى چون ماه شب عيد * كه ديده ماه نو بر روى خورشيد
دو چشم نيم مستش فتنه‌پرداز * فكنده يك نظر آن هم « 7 » به صد نار
ز رعنايى نظر هر گوشه كرده * ز شوخى فتنه را در گوشه كرده
يكى از چشم شوخ بىترحم * جهانى را سيه كرده به مردم
فكنده بر جبين چين از سر ناز * نموده چهرهء آئينه راز
نوشته بر جبينش خامهء حسن * عجب ديباچه‌اى از نامه حسن
رخش از عارض گل آب برده * خطش از جعد سنبل تاب برده
دهانش غنچه اما نوشكفته * درو برگ گل و شنبم نهفته
بهر كارى ز يزدان ياريش باد * ز ملك و عمر برخورداريش باد
لب لعل و زنخدان هر دو با هم * نموده آب خضر « 8 » و چاه زمزم
از آن غبغب چه گويم اللّه اللّه * طلوع مشترى در آخر مه
يكى از عارض گلرنك دلكش * به جان عالمى افكنده آتش
نقاب زلف از عارض گشاده * در اقليم نكويى داد داده
رخ رخشندهء آن شمع كافور * بود از پاى تا سر شعلهء نور
هامش
( 1 ) - م : ندارد ( 2 ) - م : باغ ( 3 ) - م : آزادى ( 4 ) - م : ابروى ( 5 ) - مز : مژگان ( 6 ) - م : طاق ( 7 ) - م : اينهم ( 8 ) - م : ندارد