زبانش سوخته پروانه را بال * برو افتاده هر سو نقطه و « 1 » خال
بر آن رخسارهء چون حورانوز * دهانش ذره و از ذره كمتر
چگويم « 2 » از دهان تنگ آن ماه * كه در وصفش تصور گم كند راه
لبش از خط نگشته عنبر آلود * نشانى داده از حلواى بىدود
زهى شرمنده گلبرگ ترازوى * حلاوت وام كرده شكر از وى
كنيزان سهى قد سمنبر * پرى رخسار « 3 » هاى ماه پيكر
به ملك ناز هر يك نازنينى * بلايى كافرى آشوب دينى
پريچهره بتان نازك اندام * ز صيد از بهر دلها بافته دام
عروسان زناشويى نديده * به كابين از جهان خود را خريده
چو بگشايند زلف عنبر افشان * كنند از هر طرف جمعى پريشان
يكى از طرهء مشگين شبرنگ * ميان چشم و دل انداخته سنگ
يكى با « 4 » تيغ مژگان كرده انگيز * كه در عالم كند « 5 » آهنگ خونريز
فكنده با دو چشم ناوك افكن * جهانى را به خاك و خون به صد فن
جهان گرديده حيران فن او * هلاك آهوى شير افكن او
نموده درج ياقوتش در ناب * چو عقد شبنم از گلبرگ سيماب
فراز « 6 » لعل درج نازنينى * در امر و ديى « 7 » افتاده بينى
رخش زيب گلستان نكويى * از آنرو يافته گل سرخ رويى
ز رعنايى به گلزار لطافت * دهد گلبرگ رخسارش طراوت
دو سنبل سر زده از روى آن گل * كه ديده رسته از يك گل دو سنبل
يكى در حسن ، آشوب دل و « 8 » دين * به غمزه آفت جانهاى غمگين
ز چين ابروى طاق مقوس * شكست افكنده در طاق مقرنس « 9 »
ز چشم فتنهساز عشوهانگيز * به قصد خلق [ 371 ] عالم گشته خونريز
در آن بينى بهر چشمى كه بينى * شود ظاهر هزاران نازنينى
تو گويى دفتر خوبى گشادند * براى خواندن انگشتى نهادند « 10 »
و يا افتاده در گنجينهء حسن * بلورين دسته بر آئينه حسن
لبش داده نشان از آب حيوان * رخش برده گرو از ماه تابان
نموده هر طرف زلفى چو زناز * ز هر سو عالمى كرده گرفتار
هامش
( 1 ) - م : ندارد
( 2 ) - م : چو گويم
( 3 ) - م : رخساره
( 4 ) - م : از
( 5 ) - م : كنند
( 6 ) - م : فروز
( 7 ) - م : دنيوى
( 8 ) - م : ندارد
( 9 ) - م : مقوس
( 10 ) - ب : نهاده