ز راهش پيك فكرت خسته گشته * به عجز از نيمهء ره باز گشته
درو گنجى گرفته ربع مسكون * سر از يك برج او بر كرده گردون
ز سنگ انداز او سنگى كه جستى * پس « 1 » قرنى سر كيوان شكستى
به جنب او فلك بىاعتبارى * سحاب از خاكريز او غبارى
گذشته اصل او را سر ز گردون * ز عمان خندقش صد بار افزون
چو اشك كافران از بيم سلطان * به گردش رودهاى ژرف گردان
جهان در عرصهء بومش خرابى * فلك بر خندقش كمتر حبابى
چو قطب او ثابت و رهبان آن دير * به گردش همچو هفت اورنگ در سير
بروجش را ملازم نسر طيار « 2 » * درش را از ثوابت هست « 3 » مسمار
فرو « 4 » آويخته خود را پى قدر * چو فانوسى ز برج آن مه بدر
چنان بارد « 5 » تفنگ از وى خروشان * كه در فصل بهار از چرخ باران
بود از محكمى با چرخ در جنگ * به ديوارش چو كوه قاف هر سنگ
به عالم ز آن حصار آوازه مشهور * ظفر هفتاد ساله راه ازو « 6 » دور
چنين حصنى كه سر بر آسمان سود * مقام مشركان و كافران بود
و جمعى كثير از طايفهء مشركين با سرداران ملاعين در آن حصن حصين با توپهاى بىعدد « 7 » و غايت و تفنگهاى بىحد و نهايت از روى نخوت و جهالت و غرور كفر و ضلالت متحصن شده بودند . شعر « 8 » :
ز كافر سپاه « 9 » كثيرى درو * همه بدسگالان پرخاش جو
گروهى ز آيين انسان نفور * چو ديو ودد از شيوهء خلق دور
همه روى ناشوى بسيار خواب * نداده همه عمر تشويش آب
نه آيين طاعت نه « 10 » رسم نياز * نه محراب و سجده نه بانگ نماز
همه سخت كينه همه سست رگ * ز سگ بيشتر ليك كمتر ز سگ
و آن ملاعين مردود « 11 » دين در قلاع و حصون كه به زعم باطل خودشان از خلل مصون بوده پاى استوار محكم كرده آمادهء حرب و قتال شدهاند و لشكر ظفر پيكر اسلام به حكم حضرت خاقان فردوس آشيان مثل بحر محيط « 12 » كه اطراف ربع مسكون را احاطه كرده گرد گرد « 13 » آن قلعه « 14 » را محاصره نمودند « 15 » . شعر « 16 » :
هامش
( 1 ) - م : پس از
( 2 ) - ب ، م : طاير
( 3 ) - م : هشت
( 4 ) - م : فرود
( 5 ) - م : بار
( 6 ) - م : « و » ندارد
( 7 ) - ب : بىعد
( 8 ) - م : ندارد
( 9 ) - مز : سپاهى كثير . ب : سپاهى كثيرى
( 10 ) - : به
( 11 ) - م : مردودين
( 12 ) - م : محيط اگر
( 13 ) - م : « كرد گرد » ندارد
( 14 ) - ب ، م : قلعه را محاصره كرده آماده حرب و قتال گشتند
( 15 ) - مز : نمودهاند
( 16 ) - م : ندارد