جوشان و خروشان گشته احاطه نموده در موج و حركت در آمدند « 1 » . نظم « 2 » :
بجنبيد درياى لشكر ز جاى * به حكم جهانگير كشورگشاى
زرهپوش دنبال هم فوج فوج * چو درياى عمان كه آيد به موج
دليران به حكم سليمان عهد * به قلعهگشايى نمودند جهد
ز جوش نهئگان آهن « 3 » قبا * ره خويش گم كرده بادصبا
پياده دليران در آن رزمگاه * همه جان فدا پيش فرمان شاه
در آن قلعهء ابرسان سربسر * زده دامن در عها « 4 » در كمر
دل و جان پر از كين كافر همه * به گرز و به شمشير و خنجر همه
سلاقان « 5 » و ينكچريان دلير * گروهى چو ببر و گروهى چو شير
در آن دم دلبران رومى زكين * روان سوى قلعه شدند از كمين
همه از پى فتح اندر شتاب * همه مايل صيد همچون عقاب [ 367 ]
به كف تيغها از يمين و يسار * تو گفتى همه تيغ شد آن حصار
يلان جمله از كينه در دست تيغ * رساندند بر كافران بىدريغ
چكاچاك خنجر به گردون رسيد * ز مغرب زمين خون به جيحون رسيد
فرو رفت و بر رفت « 6 » در آن نبرد * به ماهى نم خون و بر ماه گرد
بسى « 7 » سر كه بىتن شد از تيغ تيز * نه دست نبرد و نه پاى گريز « 12 »
نه از پيش راه و نه « 8 » از « 9 » پس امان « 10 » * نه جز تير و شمشير كس در ميان « 11 »
نه قوت كه آرند پاى ستيز * نه فرصت كه جويند راه گريز
بسى كافران را به تيغ غزا * بكشت « 13 » آن سپاه مظفر لوا
مجال گذر تنگ شد بر سپاه * ز بس كشته كافتاد « 14 » در رزمگاه
ز بس كشته كافتاد و ديگر نخاست * شد از كشتهها پشته با قلعه راست
شد از خون كافر زمين لعلفام * نهنگان بدينسان كشند انتقام
تن كافران خاك « 15 » شد زير نعل * ز خون سنگ آن قلعه گرديد لعل
به اقبال سلطان صاحبقران * گرفتند آن قلعه را غازيان
بر اعداى دين چون مظفر شدند * سپاه از غنيمت توانگر شدند
خدا دادشان از عنايت ظفر * بر آن قوم كفار كوته نظر
وزان پس به غارت نهادند روى * فتادند در شهر و بازار و كوى
هامش
( 1 ) - ب ، م : در آمدند
( 2 ) - م : ندارد . ب : شعر
( 3 ) - م : آيين
( 4 ) - ب ، م : زرعها
( 5 ) - مز ، ن : سلاخان
( 6 ) - م : برفت
( 7 ) - ب : بى
( 8 ) - م : « و » ندارد
( 9 ) - ب : ناز
( 10 ) - ب ، م : گريز
( 11 ) - م : مصرع را ندارد
( 12 ) - م : اين بيت را ندارد
( 13 ) - م : نكشت
( 14 ) - م : كفتاد
( 15 ) - م : چاك