سپاه شهنشاه از هر طرف * كشيده چو البرز و الوند صف
يكى كوه آتش ز اقليم روم * كه گردد ازو كوه فولاد موم
برانگيخته ابر آتش فشان * كه دارد زدرياى آتش نشان
سپاهى فزون از قياس و گمان * شده تنگ از ايشان فضاى جهان
يكى بحر آهن به جنبش چو ميغ * همه برج آن برق رخشنده تيغ
ز آهن قبايان فولاد چنگ * كران تا كران عرصهء خاك تنگ
و بعد از آن ، استادان « 1 » قابل و توپچيان جرار كماندار « 2 » كه مهندسان روزگار و هنرمندان كارزار در پيش ايشان رتبهء شاگردى « 3 » نداشته از روى مهارت و كماندارى مور را در شب تار بر ديدهء مار به « 4 » توپ مىدوختند توپهاى [ 366 ] هوايى را از دور آن قلعه به مرتبهاى به جوش و خروش در آوردند كه از صداى هيبت آن گوش گردون كر گرديده و به دستورى سنگهاى توپها را بر آن قلعه ريختند كه گويى از منجنيق چرخ فلك سنگ بر اهل قلعه مىبارد . شعر « 5 »
تو گفتى سپهر بلند اقتدار * كند اهل آن قلعه را سنگسار
مگر ز آسمان سنگ بارد همى * جهان را بر ايشان سر آرد همى
به پاشيدن توپ از هر كران * همى ريخت گويى زچرخ اختران
و ملاعين بىدين روسياه و مشركين لعين گمراه كه در قلعه بودند ، دل تيره « 6 » از جان برداشته و خاطر بر مرگ و رفتن به جانب جهنم گماشته آهنگ قتال « 7 » و جدال نموده آتش در توپها و تفنگها زدند و روى هوا را مانند دل سياه خود تيره و تاريك ساختند . شعر : « 8 »
يكى ابر رفته به گردون سياه * درو گم شده نور خورشيد و ماه
رساندند كفار قلعه به كين * فغان فرنگى به اقصاى چين
لشكر اسلام چون طغيان ملاعين و عناد مشركين بىدين مشاهده نمودند ، حسب الفرمان قضا جريان آن سلطان سليمان نگين و آن صاحبقران كوه تمكين غازيان نصرت فرجام نامدار و سبك خيزان خونآشام جرار با تيغهاى اژدها شكار و اسباب و آلات جنگ و كارزار متوجه تسخير قلعه سكتوار « 9 » شده اصلا از شرار تفنگ و آتش توپ كفار سيهروز فرنگ محابا و ملاحظه نكرده سنگ توپ و بادليج كافران چون « 10 » مگسى و گلولهاى ضربزن و تفنگ مشركان چون عدسى در نظر ايشان مىنمود . غازيان جانستان چون درياى عمان در اطراف و جوانب آن قلعه
هامش
( 1 ) - م : استادگان
( 2 ) - م : كمان دارند
( 3 ) - م : « شاگردى » ندارد
( 4 ) - م : « به » ندارد
( 5 ) - م : ندارد
( 6 ) - م : « تيره » ندارد
( 7 ) - م : جنگ نموده
( 8 ) - م : ندارد
( 9 ) - م : ستكوار
( 10 ) - ب ، م : « چون مگسى » ندارد